تبليغاتX
پوپک

اگه حالا که ۲۷ روز از سال گذشته  بگم سال نو مبارک بهم مبخندین؟ ؟ اما خوب سال نو مبارک . ما با پررویی هر چه تمام تر عید رفتیم اصفهان و دو هفته موندیم ! همون شب اول یه بنده خدایی رو کوبوندم به سقف از بسکه درمورد نگهداری از رادین بهم نکته آموزشی گفت ! عید دیدنی هم نرفتم جز خونه خواهر شوهر و یکی از فامیلهای جونیر فقط به خاطر خانم محترمش ! رادین کلی خوش به حالش شده و پولدار شده! فعلا چیزیبه ذهنم نمیرسه فقط خواستم بگم زنده ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:23  توسط پوپک  | 

۱- ميشه ؟ نه تو بگو . آخه ميشه عيد بياد بهار بياد من و تو باهم نرفته باشيم ازدست فروشهاي آريا شهر خرت و پرت بخريم ؟ بعدش بريم يه پيتزا يزنيم به بدن ؟ بعدش بريم گلديس و پسركت با هيجان هي بگه خاله اينو ببين خاله اونو ببين ؟ نه واقعا" ميشه آخر اسفند باشه و من و تو هي جيم نزنينم بريم تجريش و هي ذزت مكزيكي بخوريم و هي عذاب وجدان بگيريم براي كالريش ؟ ميشه دم عيد باشه و من و تو باز ياد اضافه وزنمون نيفتيم و رژيم هاي خاص طراحي نكنيم  ؟ حالا كه شده !

۲- تو ديد و بازديد عيد از پرتغال پوست گرفتن با اون كاردهاي مسخره بدم مياد . آي بدم مياد . حالا چه اصراريه پرتغال بخوريم ؟ من دوست دارم نارنگي بخورم . چرا گير ميدين آخه ؟

۳- ميگم اين مانتو جديدا چرا اين شكلين ؟ برق برقي با يقه هاي شل و كمربند پهن ؟ خدايي قشنگن ؟ بعدم طرخ امنيت ملي چي ميشه پس ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:29  توسط پوپک  | 

۱- خونه ما يك ماه قبل از اومدن رادين توسط آق مهدي ممقاني اساسي تكانده شده . اينه كه الان من با خيال آسوده نشستم و نگران كمبود كارگر نيستم !

۲- من با خوابوندن بچه ها رو تخت پدر و مادر اونم وسط ! كلي مشكل دارم . الانم كه رادين توي اتاق ما ميخوابه پايين تخت ميخوابونمش . روانشناسان محترم نظرشون در اين رابطه چيه ؟؟

۳- اون موقع كه سايزم ۳۸ بود موقع خريد لباس كلي با خودم درگير بودم كه تنگ نباشه ، ال نباشه بل نباشه حالا با سايز۴۲ !! يا شايدم ۴۴!! خدا به دادم برسه .

۴- وبلاگ رادين !

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:10  توسط پوپک  | 

رادين 18 روزه

سلام رادين . امروز 19 روزه شدي پسر ! با همه كارهايي كه كه با اومدن تو ريخته رو سرم ، با اين همه كمبود وقتي كه دارم ، با اين همه بي نظمي و ريخت و پاش كه تو خونه ما كم پيش ميومد ، با همه بيخوابيهايي كه دارم ، اما بودنت رو دوست دارم . نصفه شبها كه تو تاريكي توي هال ميشينم روي زمين – آخه چند شبيه از ترس اينكه خوابم ببره و تو از رو پام پرت شي پايين روي مبل نميشينم – و بهت شير ميدم ، پشتم و گردنم از شدت درد تير ميكشه ، تو گاهي بيتابي ميكني و من نميفهمم اگه اول جات رو عوض كنم آروم ميشي يا اگه  بهت شير بدم  ، تو با يكي از اون لبخندهاي كج و كولت منو مست ميكني ، اشكم رو جاري ميكني و من انگار ميرم به آسمونها . دلم ميخواد از لحظه لحظه مادر بودنم و با تو بودن لذت ببرم . بابايي هم از بودنت خوشحاله . نيمه هاي شب كه با كوچكترين صداي تو زودتر از من از خواب بيدار ميشه و ميگه جونم بابايي ، آرومت ميكنه و باهات حرف ميزنه ، سر كوچبيكت رو ميبوسه و تو كارهات به من كمكم ميكنه حتما ميتوني عشقش رو حس كني .

پ ن : نازخاتون و شهلاي عزيزم ، از شنيدن صداتون خيلي خوشحال شدم . مرسي كه به ياد خانواده كوچيك ما بودين  . اين روزا كمتر خونه خودمون هستم . در اولين فرصت باهاتون تماس ميگيرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:52  توسط پوپک  | 

رادين

رادين كوچولو ، پسرك من و جونير روز پنج شنبه ۱۸ بهمن قدم به اين دنيا گذاشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:17  توسط پوپک  | 

آخرين روز دونفره بودن ما

سلام رفيق و همخونه من . اين ماه بهمن چقدر شيرينه براي من . امروز تو ۳۴ ساله ميشي . پس فردا من ۳۱ ساله ميشم . فردا هم ... فردا ؟؟؟ آره .همين فردا اولين برگ از فصل جديد زندگي من و تو ورق ميخوره . كنجد كوچولويي كه ۹ ماه انتظارش رو كشيديم و با هر حركتش قند توي دلمون آب شد و با آرامشش قلبمون فرو ريخت كه چرا آرومه ، فردا قدم به اين دنيا ميذاره . نميتونم تصور كنم زندگيمون چه جوري ميشه . اما هرجور كه بشه بدون من بهت محتاجم . به اون شونه هات كه هميشه تكيه گاهم بوده ، به دستهات كه هميشه پشت من بوده و به نگاهت كه هميشه به من آرامش داده محتاجم . نميدونم اين مرد كوچولو قراره رقيب عشقي من باشه يا تو ، اما ميدونم هرچي باشه براي من بعد از تو خواستني ترين موجود روي زمينه . اين راه رو با هم شروع كرديم و با هم ادامه ميديم . كمك كن . دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:0  توسط پوپک  | 

ميدونم خيلي زودتر از اين بايد يه خبري از خودم ميدادم . اين بي خبري رو يه كمش رو بذارين به حساب جابجايي كامپيوتر خونه و نداشتن سيم رابط و خلاصه در دسترس نبودنش و يه كمش رو به حساب تنبليهاي من كه با وجود تلپ بودن تمام آخر هفته ها تو خونه مامان اينا اونجا هم سفت بودن  كيبورد رو بهونه كردم و چيزي ننوشتم . اما اينجور وقتها بدونين بي خبري خوش خبري ! ما يعني من و كنجد فعلا در صحت و سلامت به سر ميبريم . سه هفته هر دوشنبه ۴ ساعت تو مطب دكتر اكرمي چرت زديم و از سرما لرزيديم و كلي استرس كشيديم اما درنهايتش با يه جواب خوب راهي خونه شديم . فعلا همه چي خوبه و حال روحي منم عاليه و ديگه دارم شمارش معكوس رو براي اومدن شازده پسر شروع ميكنم . تنها چيزي كه اذيتم ميكنه اين روزهاي آخر ، بيخوابيه . از ساعت ۴  و ۵  صبح بيخواب ميشم و حسابي كلافه ميشم . شانس آوردم از ۳ هفته پيش مرخصي استعلاجي گرفتم وگرنه با اين كمبود خواب و اين اخلاق محمدي نميدونم اداره و خرده فرمايشهاي خانوم "ك " رو چطور ميخواستم تحمل كنم !

خودم رو با كتاب خوندن و فيلم ديدن مشغول ميكنم . موزيك گوش ميكنم و البته دلي از عزا در ميارم . اينه كه تا اين لحظه ۱۸ كيلو اضافه وزن داشتم ! ۵ كيلوش خيلي ناگهاني اضافه شد . هر روز كلي جلوي آينه رژه ميرم و فكر مينم تا عيد چقدرش آب مبشه كه من بتونم خوش تيپ و  ماماني بشم برم عيد ديدني ؟

تاريخ زايمانم هفته آينده معلوم ميشه . خانوم دكتر كه ميگفت تا حالا هر كس رو فرستاديم براي زايمان بدون درد كارش به سزارين كشيده چون به خاطر بي حسي و نداشتن درد هيچ همكاري انجام ندادن و روند زايمان طولاني شده و به سر بچه هم كلي فشار اومده . خلاصه گيري افتاديم هااا . نمدونم كشوراي ديگه اوضاع چه جوريه .

برام دعا كنين و انرژي مثبت بفرستين

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:16  توسط پوپک  | 

دوباره چند روز سخت و پر استرس داشتيم كه گذشت . دوباره سونو و دوباره حجم مايع كمتر از نرمال . دكترم پيشنهاد كرد سونوي بيوفيزيكال انجام بدم . سونوگرافي مسخره گفت بيوفيزيكال انجام ميدن اما نميدونم چه غلطي كردن . يه سونوي مسخره و نمره ۶ از ۸ و دوباره استرس استرس استرس . دكترم با ديدن سونو گفت كه دو راه داريم :۱- ختم حاملگي ، كه احتمال بروز مشكل جدي براي بچه هم هست ۲- تكرار سونو . دكتر اكرمي كلي وقت گذاشت و بادقت سونو كرد و نوار قلب گرفت و درنهايت نمره ۱۰ از ۱۰ رو داد و گفت همه چي نرماله . تو سونوي قبلي AFI=6.5 بود اما دكتر اكرمي گفت AFI=9.5 . به دكترم كه زنگ زدم باورش نميشد . كلي خوشحال شد . كلي بهم دلداري داد و ازم قول گرفت كه ديگه اونجوري مثل ديروز گريه نكنم . امشب بعد از چند شب داريم آرامش رو تجربه ميكنيم . تو اون لحظه هاي سخت كه دراز كشيده بودم روي تخت سونوگرافي يه مرتبه يه آرامش عجيبي پيدا كردم . يه مرتبه طپش قلبم كمتر شد و حس كردم خدا همين نزديكيهاست . هرچند ...هرچند من گاهي فراموشش ميكنم اما مطمئن شد اون هست و نزديك نزديك من مواظب منه . اون لحظه براي همه دعا كردم . همه اونايي كه بچه ميخوان ، اونايي كه كوچولوهاي مسافر دارن ، اونايي كه كه كوچولو هاشون به دنيا اومدن ، اونا كه بيمارن ..براي همه . پروردگار من . ازت ممنونم . آرامش امشبم رو از تو دارم . خودت نگهدار كنجد باش . خودت مواظبش باش تا اين چند هفته هم بگذره . اميد من فقط به توست  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:19  توسط پوپک  | 

قضیه اینه که این کنجد عزیز که تا یکی دو هفته قبل سرش به کار خودش گرم بود و هیچ اذیتی برای من نداشت یه مرتبه تصمیم گرفت مامانش رو یه کم اذیت کنه که بفهمه حاملگی همچین بی دردسر هم نیست ! نخواستم بیام اینجا چیزی بگم چون دوست نداشتم ناراحتیم منعکس بشه . اما حالا که همه چی خوبه میگم . چند هفته پیش سونوگرافی نشون داد که حجم مایع آمینوتیک در حداقل نرماله . بعد از چند روز و تکرار سونو دیدم حجم مایع از مقدار نرمال یه کم پایین تر اومده .دکترم یه کم نگران شد و برام یک هفته استراحت مطلق رو تجویز کرد . توی اون روزها هر فکر بد و مزخرفی که فکر کنین اومد سراغم . اگه حجم مایع خیلی کم بشه ، اگه بچه رشد نکنه ، اگه وزن نگیره ، اگه زود به دنیا بیاد ، اگه ریه هاش کامل نشده باشه و هزار تا اگه دیگه . بعد از چند روز که من واقعا از جام تکون نخوردم و فقط استراحت کردم و تا تونستم مایعات مصرف کردم مقدار مایع به رنج نرمال رسید اما بازم دکتر تاکید کرده که  تا میتونم استراحت کنم . گاهی وقتها اون فکرای بد میان سراغم اما سعی میکنم از خودم دورشون کنم . تو اینمدت چندبار خواستم با بچه ها تماس بگیرم و دردل کنم . اما فکر کردم اونا هم ناراحت میشن . امروز هفته ۳۴ رو شروع کردیم من و کنجد . این چند هفته هم بگذره دیگه من یه نفس راااااحت میکشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:41  توسط پوپک  | 

چهارشنبه

بعد از یه روز خسته کننده میپریم تو آسانسور . رئیس بزرگه هم اونجاس و با یه لبخند احمقانه ما رو نگاه میکنه . "ز" چشماش رو گرد میکنه و میگه مهندس امروز خیلی خسته شدیم . گردنمون درد میکنه . اون با همون لبخند مسخره نگاهمون میکنه و میگه بعله مشخصه! میگم از چهره هامون ؟ میگه بعله . هر روز کارتون همینطوره . از آسانشور که میاییم بیرون به "ز" میگم به نظرت مسخره مون کرد یا جدی گفت ؟ و دوتایی میخندیم . سوار سرویس که میشم دیگه اداره و مهندس و خانوم "ک" و مهندس "ف" یادم میره . میرم خونه . همونجایی که میشه بهش پناه برد وغصه های عالم رو فراموش کرد .

 

پنج شنبه

با آرامشی وصف نشدنی از خواب بیدار میشم . یه خواب راحت وبدون فکر و خیال اداره و کارهای مسخره  و حرص خوردن . با آرامش صبحانه میخورم ، دوش میگیرم ، گردگیری میکنم ، تی وی میبینم ، تلفن میزنم خونه مامان اینا . مامان و خواهره رفتن استخر . با بابا کلی دل میدیم و قلوه میگیرم . چقدر خوبه که اون اتفاق لعنتی چند روز پیش فقط ماشین بابا رو داغون کرد اما به خودش آسیبی نرسید . چقدر خوبه که خودش هست ، صداش هست ، گیردادنهای پدرانه اش هست ، سرتکون دادنها و اخم کردنهاش هست. میگم نمیاییم اونجا . میگه اااا تونستین بیایین ... شب یه پیاده روی عالی ،  فیلم ، خواب راحت .

 

جمعه

زنگ میزنیم سینما بلیط رزرو میکنیم . با حسین و آیدا قرار میذاریم ، خونه رو جارو میکنیم ، برق میندازیم، شستنیها رو میشوریم ، متر به دست پنجره اتاق کنجد رو اندازه میگریم ، جای تخت و کمدش رو مشخص میکنیم ، سبزی پلو ماهی میپزیم ، فوتبال میبینیم ، بچه ها میان . میریم سینما . صدای خش خش پفک ها و چیپسها از صدای فیلم بلند تره . بعد صدای تق تق باز شدن در قوطی های نوشابه . بعد هرهر و کرکر جماعت الاف دو ردیف جلوی ما که گویا با مهمونهای عصر جمعه شون اومدن سینما . بعد صدای زنگهای بی وقفه موبایل پسر دم موشی جلوی من که هروقت برگشت یه چشم غره بهش رفتم و کم مونده بود بزنم تو سرش . نیمه های فیلم صداها کم شد و فهمیدیم جریان فیلم چیه . آخرش نتیجه گرفتم من یه مشکلی دارم که دلم میخواد همیشه همه چی منظم باشه و مرتب . شاید سینما جای فیلم دیدن نیست که همه خیلی عادی تخمه میشکنن ، چیپس میخورن ، به هم تلفن میزنن. اس ام اس هاشون رو برا هم  میخونن و بعد غش میکنن از خنده ! بعد از سینما یه شام کشششششششدار خوشمزه ، یه گپ 4 نفره و خداحافظی . شب بیخوابی میزنه به سرم و دوباره کابوس اداره .

 

شنبه

بداخلاق از خواب بیدار میشم. بد خوابیدم . توی آیینه به خودم زل میزنم . با خودم حرف میزنم. بیخیال کار اداره . فهمیدی ؟؟ کار بهت دادن آروم آروم انجام میدی . عجله نمیکنی . تموم نشد فردا . آمار رو تند تند استخراج نمیکنی پررو بشن! عادت کنن !! با لبخند میام سرکار. مینیم رفیق قدیمی با یه لبخند مشکوک وارد میشه . اعتراف میکنه اونم با خودش گفتمان داشته ! کار شروع میشه . یواش یواش کارام رو انجام میدم . وسطاش یه سر به اینترنت میزنم . یکی دو ساعت که میگذره رفیق اس ام اس میده که کارش تموم شده ولی نمیخواد فعلا تحویلش بده . میگم منم همینطور و دوتایی هرهر میخندیم . از شخصیت جدید و پلیدم خوشم میاد . میخوام ادامه بدم !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:43  توسط پوپک  |