تو که باشی کنارم ، همه چیز خوب است... ۵ ساله شدی نور دیده ام

دخترک ، سرت رو بذار رو شونه های من . آغوش من بازه برای تو که بیای های های گریه کنی. میدونی که من، حال این روزای تو رو بهتر از هر کس دیگه ای میفهمم. این روزهای تنهایی و بی کسی و حس نارو خوردن رو با تک تک سلول هام میفهمم . گریه های یواشکی زیر پتو رو هم میدونم چیه! منم چیز زیادی نمیخواستم اون روزا . خودم رو به در و دیوار میکوبیدم، انتظار میکشیدم . درد میکشیدم و هیچ کس کنارم نبود جز تو! هیچ کس نمیفهمید چز تو ! حالا ، من میخوام سنگ صبورت باشم . میخوام مره رو زخمات باشم نه نمک رو زخمت . پس بیا. منتظرت هستم . گریه نکن . کسی که اشکت رو در بیاره لایق تو نیست .
به باباش میگه بابا شما چرا همش میگی "طوری نیس؟؟" چرا نمیگی اشکالی نداره؟؟؟ آها فهمیدم شما اصفونی !! هستی ولی خونه زندگیت تهرانه.


کارهای مربوط به عروسی انجام شده. لباس ها خریداری شده و کاور شده خزیده اند توی کمد. روز عروسی ما و فامیل عروس مثل جعبه مداد رنگی خواهیم شد . از سبز و قرمز و آبی بگیر و برو تا بادمجانی و قهوه ای . زیورآلات رنگ و وارنگ هم خریده ایم البته با کفش های مربوطه! پدر و پسر کت و شلوار خریده اند و پسر را اگر ولش میکردی میخواست کفش پاشنه بلند ورنی نوک تیز هم بخرد که این مادر دیکتاتور وسط باغ سپهسالار اولتیماتوم داد "مگه از روی جنازه من رد شی" پدربزرگ مهربان هم قول داد که حتما یک روزی از آن کفشها برای نوه دردانه اش خواهد خرید و البته من هم قول دادم که حتما همان مدل سفید رنگش را برای پدربزرگ بخرم!! فقط مانده سکه های سرعقد که هی گران شد و هی دوست طلا فروشمان گفت نخرید که ارزان خواهد شد و ما نخریدیم و الان هم هر روز در سایت مظنه میچرخیم و هیچ خبری از ارزان شدن نیست . برای شاباش هم میخواستیم مثل یک خواهر شوهر مرفه بی درد دلار بدهیم که با این وضع گمام نکنم ریال هم گیرمان بیاید . خلاصه که ما ریلکس و راحتیم و هر روز همکاران میگویند چقدر ریلکسی ؟؟ مگه عروسی نداری؟؟ و ما با لبخند میگوییم چراا داریم. فکر میکنم اثر صورتی های خوشرنگی است که هر روز یک نصفه اش را میندازیم بالا!!
* بابا ، کت شلوارت قدیمیه . اینی که من خریدم جدیده.
* مامان چرا به بچه تو تلوزیون گفتی آخی نازی . ازش خوشت اومده ؟؟
* بابا آخه این چه وضعشه . چرا چسبیدی به مامان !! یه کم اونورتر بشین!!
* مامان شهناز میدونی ؟ مامان من بچه دیگه ای نمیخواد . آخه دوست داره فقط من پسرش باشم .
این روزها در تکاپوی برگذاری مراسم ازدواج تنها برادرمان هستیم و در نقش خواهر شوهر بزرگ مثل زبل خان اینجا و آنجا به ایفای نقش می پردازیم. از یک طرف مامان و بابا را آرام می کنیم و به آنها حق می دهیم که از دست خانواده عروس آینده و دستورات تمام نشدنیشان کلافه شده باشند ، از یک طرف به روشنگری برادرجانمان مشغولیم و آداب همسرداری یادش میدهیم هرچند خبره این کار است ، از یک سو دست نوازش بر سر عروس خانوم میکشیم و البته واضح و مبرهن است که در اوقات فراغت کمی که پیدا میکنیم به همراه خواهرک که الحق و والنصاف نقش " خواهر شوهر مجرده " را خوب بازی می کند به امر مهم نخودچی خوران مشغولیم!!
برای یک مادر شاغل تمام وقت چه چیزی بهتر از اینکه آخر هرشب پسر کوچولوی ۴ سال و ۷ ماهه اش با دیدن کوله مهد فریاد بزند"آج جوووون مهدکودک" من که در خواب هم نمیدیدم این روزها را!
- میگه مامان میشه may I go to the bathroom ؟ میگم برو میگه نه بابا بگو go out!
-میگم چرا کیکت رو کامل نخوردی؟ میگه آخه teacher گفت time over !
-میگه میشه اسباب بازیهام رو ولو کنم رو زمین؟ میگم کی جمعشون میکنه بعدا"؟ میگه me me me!
-راه میره و میخونه oh-oh where is the ball? it's under the buss!!