خسته ام ، تلخم و حس آدم بازنده رو دارم. اونهمه شور ، هیجان ، احساس ... خداااا؟؟؟؟ چرا سهم از این کره بزرگ این یه وجب خاکه ؟؟؟ ه وجب اونورتر .. چی میشد ؟؟ خسته ام ..
سپردن رادین به مهد کودک ، شاید سخت ترین تجربه ای بوده که تا به حال تو زندگی داشتم. هر روز صبح با گریه و هق هق ازم جدا شد و بعد از ساعت شیر هم همین برنامه تکرار شد . من بیرون گریه میکردم و مربی ها دورم جمع میشدن که عادت میکنه و همه بچه ها همینن و من درگیر با خودم و وجدانم که نکنه خودخواهی میکنم و در حق بچه ظلم میکنم. پسرک همچنان خند ه رو بود اما غروبهاا عصبی و غرغرو میشد و من هر روز نگران تر از دیروز و مربیهاش میگفتن عادیه و این رفتارهاش خوب میشه. حالا بعد از ۱۲-۱۰ روز بدون گریه ازم جدا میشه اما لب ورمیچینه و نگام میکنه. نگاهی که تا ظهر نمیتونم فراموش کنم . جونیر داره من رو وسوسه میکنه برای نیمه وقت شدن اما باید فرصت بدم هم به خودم هم به رادین که با شرایط جدید کنار بیاییم . وقتی قراره حقوق کمتر از نصف بگیرم اما اعصاب خوردیها و کارهای اداره به همون شدت قبل ادامه داشته باشه به نظرم کار اشتباهیه . فعلا تمام سعیم رو به کار گرفتم که تحمل و توان و صبرم رو افزایش بدم و شبها آمپرم نره بالا و با رادین هم خوب رفتار کنم. میدونم همه مادرهای شاغل این روزهای سخت رو داشتن اما هر مادری وقتی نوبت خودش میشه حس میکنه در مورد اون انگار سخت تره . خدایا مثل همیشه کمکم کن.
گفتیم حالا که پسرک با پدربزرگ و مادربزرگ رفته میهمانی بنشینیم و یک چایی و شکلات با خیال راحت -بدون مخفی کردن شکلات ها در هفت تا سوراخ - بخوریم که یادمان آمدامروز والاحضرت ۱۵ ماهه میشوند. گفتیم بنویسیم که چقدر عاقل و بلا و جگرطلا شده اند و وقتی دیروز مادر جانشان بعد از دوماه پاچه بزی بودن و شلختگی و ... که دست مادر کذت را هم از پشت بسته بودند به راحله جون افتخار دادند و رفتند آرایشگاه و بعد از ۲ ساعت به شکل یک هلوی پوست کنده آمدند منزل و موهایشان را سیخ سیخی و جینگولی کردند و آرایش ملایمی هم نمودند شازده هی از توی آیینه به مادربا شمایل جدید نگاه کردند و لبخند زدند و هی موهای مادر را نشان دادند و وقتی مادربزرگ پرسیدند "رادین موهای مامانی خوشگل شده؟" چنان خنده ای سر دادند و با زبان بی زبانی فرمودند "بعله"و ما چقدر ذوق کردیم که پسرمان اینهمه فهمیده شده . این بود انشای ما در یک روز تعطیل .
۱- پروژه نفس گیر اسباب کشی انجام شد. البته فقط کشیده شده، هنوز کامل چیدن نشده. فعلا نه مبل داریم نه یخچال ،برای خریدنشون هم هنوز اقدام جدی صورت نگرفته . گاز رو هم که هنوز نتونستیم وصلش کنیم پس همچنان در منزل پدر ومادر اینجانب تلپ هستیم.
۲- دیروز از مهد کودک اداره تماس گرفتند و اعلام کردند پسرک موفق به اخذ پذیرش شده. بعد از انجام سه مرحله آزمایش جیش و پی پی و اخذ گواهی سلامت و واریز اندکی مانی میتونن تشریف ببرن برای ثبت نام. الهی من قربونش برم.
۳- تو این هیر و ویری که هم ریش دارم هم سیبیل هم یه عااااالم ابروی پاچه بزی و یک آقای تمام عیار شدم دعوت شدم عروسی. ۲روز وقت دارم و اییین همه کار.
۴- ما همچنان مشغول بررسی دستاوردهای انقلابیم .
۵- وسط یه جلسه کاری جناب رئیس بزرگ میپرسن شماها واکسن هپاتیت زدین ؟؟؟ بعد دستور صادر میکنن همه بزنین ! اینه که امروز ما رفتیم همین بغل بخش واکسناسیون بیمارستان و واکسن زدیم .
۶- آخه بگو مجبوری میایی مزخرف بنویسی؟؟؟؟؟
وسط همه ریخت و پاش ها و کارتن ها که هی پر میشن و چسب کاری میشن هی میلوله تو دست و پامون و چسبها رو میکنه و کارتن ها رو خالی میکنه و با هرچی که خودش دوست داره پرمیکنه . با دایی جانش میفرستیمش بره و بعد شبیه دو تا تراکتور میشیم. شب بعد از یک ساعت بای بای با همه و بوس فرستادن میبرمش تو اتاق و هی میخوابه و سرش رو بلند میکنه و در رو نشون میده و من با رعایت هر چی اصول روانشناسی که بلدم براش توضیح میدم که وقتی شب به خیر گفتی و بای بای کردی و بوس فرستادی دیگه حتما باید لالا کنی. بعد از یک ساعت که گردنم یه وری مونده و دستم سوزن سوزن شده خوابش میبره. حالا که خودم میخوام بخوابم از بدن درد نمیتونم . چشمم سنگین که میشه بیدار میشه. شیر میخوره ، میخوابه ، بدیار میشه ، آب میخوره ، میخوابه ، بیدار میشه نق میزنه ، اروم نمیشه ، دوباره از اول.... دیگه دلم میخواد سرم رو بکوبم تو دیوار ، یا شایدم اون طفلکی رو!! خسته میشم شروع میکنم غر زدن و بد وبیراه گفتن به خودم . میخوابه . میخوابم . تو خواب نق میزنه. از خواب مبپرم . میگه اه ه ه ه ه ه ه .خیلی کشداااار. میفهمه . گریه میکنه. بوسش میکنم . میخوابه. حالا نه من خوابم میبره . نه جونیر. ساعت شده ۴:۳۰. حس میکنم تا خوابم میبره ساعت زنگ میزنه و باید بیدار شم. چقدر خسته ام. چقدر خوابم میاد . چقدر عذاب وجدان دارم. نمیشه برای کسی هم درد دل کرد . وااااا جیوونی بچه . گناه داره. من چی؟؟؟ اخی بهش غر زدی ؟؟؟؟ آخییییی . پس من چی؟ من مادر بدی هستم ؟؟ من غرغرو هستم؟ من کم تحملم ؟؟ من صبر ندارم ؟ آره من بد بد بد هستم . امروز حالم از خودم به هم میخوره. اصلا دلم خواست بیاد تو وبلاگم بنویسم. وای به حال کسی که بچه نداره بیاد بگه عزیزم اینجوری نکن اونجوری بکن . آخ چقدر دلم ب غ ل گرم میخواد . که سرم رو بذارم رو شونه اش گریه کنم؟؟ چرا نیست ؟ آه ای هورمونهای لعنتی نکنه کار شماس؟؟

آخرین روز کاریه سال ۸۷ ، اولین سالیه که هفت سین نمیچینیم و خونه نیستیم. راهی اصفهانیم فردا. نوروز همگی پیشاپیش مبارک. با یه عالمه آرزوی خوب برای همه شماهایی که تو این مدت اومدین و شدین سنگ صبورم. تا بعد
فکر کن امور مالی به جای ۲ زده ۵ به همین راحتی عیدی من رفته تو یه حساب دیگه . حالا ۴ روزه من میرم بانک هی میگم چی شد ؟ چی شد ؟ بعد از ۴ روز تازه میگن یه نامه بنویس. دیگه تمام کارمندهای جدید بانک هم منو میشناسن و منم کللی با همه آشنا شدم ! ایششش