- "آ" پسر متولد ۶۲ ، با خانومی متولد ۵۵ که از همسرش جدا شده و ۲ تا بچه یکی ۸-۷ ساله و یکی ۵-۴ آشنا میشه . یک مدتی پیداش نبوده و بعد از مدتی خانواده میفهمن که خانوم رو به عقد خودش در آورده و تو خونه اون خانوم زندگی میکنه . الان هم صاحب یک پسر کاکل زری شده اند . "آ" کلی با خانواده درگیره که همسر من رو مثل عروس بزرگ خونه تحویلی نمیگیرین و بهش احترام نمیزارین .
- "ت" خانم متولد ۵۰ که ۷-۶ سال قبل همسرش رو در تصادف از دست داده و صاحب دو تا فرزند یک دختر ۱۷ ساله و یک پسر ۱۳ ساله . ۲ سال قبل با پسری متولد ۵۷ که با دختر عمه اش نامزد و عقد کرده بودند آشنا میشه. روابط نزدیک و نزدیک تر میشه. خانواده پسر عروسی برگذار میکنند که پسر از خیر خانم بگذره . پسر فقط شب عروسی پیش همسرش میمونه (فقط میمونه !!) و از فردا نقل مکان میکنه منزل خانم و بعد از مدتی ازدواج میکنند. عروس جوان میره دم در منزل مادرشوهر سابق خانم و التماس که کاری کنین عروس سابقتون شوهرم رو بفرسته خونه و اونا میگن اون دیگه عروس ما نیست. خانواده پسر و خانواده خانم با خانم دعوا میکنند ولی خانم عاشق پسر یوده و پسر هم . خانواده ها کوتاه میان و خانم دختر ۱۷ ساله رو میسپره دست اولین خواستگار و زندگی جدید شروع میشه.
-"خ" پسر متولد ۶۴ با خانومی متاهل و مادر یک پسر ۷ ساله آشنا میشه . همسر خانم متوجه این ارتباط میشه و محل سکونتشون رو عوض میکنه. باز رابطه پسر با خانم ادامه پیدا میکنه . دوباره آقا منزل رو عوض میکنه و وقتی میبینه این دو تا ول کن معامله نیستند از خانم جدا میشه و پسرشون رو هم به مادر میده. "خ" به خانم رو به خانواده معرفی میکنه. قشقرق به پا میشه ولی پسر اصرار داشته به ازدواج. خانواده پسر میگن که اونباید بره سربازی بعد ازدواج کنه. پسر سریع میره سربازی . خانواده پسر میرن خواستگاری خانم و طبقه بالای خونه رو برای عروس اماده میکنند. پسر ۲۴ ساله رفته سربازی . عروس ۳۲ ساله با پسر ۷ ساله طبقه بالای خونه مادرشوهر ۴۰ ساله دارن با خوبی و خوشی زندگی میکنند.
من نمیفهمم دلیل اصلی این ازدواج های عجیب و نامتعارف چیه ؟ نمیفهمم چرا آمارش انقدر زیاد شده ؟ و نمیفهمم این پسرها که همه جوون و خوش تیپ هستن عاشق چه چیزی در این خانم ها که ۸-۷ سال ازشون بزرگترن شدن ؟ واقعا میگم ها نمیفهمم . جونیر معتقده خانم ها این ماجراها تو سن کم و بدون داشتن اختیار ازدواج کردن و بعد پشیمون شدن و دست به این کار میزنن. خوب سوال من اینه نمیشه برای بار دوم با یکی همسن و سال خودشون ازدواج کنن؟؟ اما نمیشه همه چی رو گردن خانم های ماجرا انداخت. پسرهای این ماجراها هم کارشون عجیبه . شما چی میگین ؟؟
نوجوان که بودیم ، عاشق که میشدیم داریوش گوش میکردیم و های های گریه میکردیم ، ابی گوش میکردیم و رویا میبافتیم. نوجوان که بودیم ، شمال که میرفتیم ، باران که میبارید و هوا ابری و مه آلود که میشد هایده گوش میدادیم و گاهی هم مهستی و گاهی هم حمیرا . حالا هم که جوانیم کلی با آن موسیقی و شعر و ترانه ها خاطره داریم و هنوز هم صدای هایده جادویی ترین صدای دنیاست برای ما ، حمیرا هنوز هم یاد آور جاده های شمال است و داریوش هم یاد آور عشق های ناکام نوجوانی. حالا مانده ایم این امروزیها که ساسی مانکن و حسن تهی و هیچکس گوش میدهند به سن ما که برسند ....؟؟؟؟؟؟؟
از این پوپک جدید که پر شده از خشم و کینه و بغض خوشم نمیاد. هرچند خالی شد بیشترش و پشیمون نیستم از خالی کردنش اما ناراحتیم از اینه که ترکش هاش به پسرک میخوره و اون بغض میکنه و من عذاب وجدان میگیرم. اینکه آرامش دارم اما نگرانم برای لحظه های بعدی که نکنه آرامشم از بین بره ، اینکه نمیتونم خشمم رو کنترل کنم ، اینکه این روزها چیزی منو خوشحال نمیکنه ، اینکه لحظه هایی که میتونیم ۳ تایی خوش باشیم همه چی قاطی میشه و اعصاب من هم ، اینکه حس میکنم یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه ، اینکه ... بعد میام اداره و میبینم همه همینن و هر روز یکیمون میشینه اشک میریزه و از اینکه نمیتونه از دست بچه عصبانی نشه و همه ما یاد غصه های خودمون میفتیم و پا به پاش گریه میکنیم. چی به روزمون اومده ؟ چرا آرامش و آسایش نداریم ؟ چرا قدر داشته هامون رو نمیدونیم؟ چرا ؟؟ چرا ؟؟؟ میخوام از امروز بشم همون پوپک قدیم. که برای هرچیز کوچکی که داشت شاکر بود و.
خدایا شکرت بابت همسری که دارم که نه غر میزنه نه هر شب غذای تازه میخواد نه توقع خونه مرتب داره نه تا به حال ازم پرسیده چقدر حقوق میگیرم نه تا به حال غر زده نه گیر داده و نه حتی جواب دادهای منو داده که دیگه گاهی خیلی تو هین آمیز هم بوده .
خدایا شکرت برای بچه ای که دارم ، که همون وقتی که خواستم اومد ، نه برای اومدنش سختی کشیدم نه برای به دنیا آوردنش نه برای تا اینجا رسوندنش . بچه ای که عاقله با محبته باهوشه مهربونه و مهم تر از همه سالمه.
خدایا شکرت برای داشتن پدر و مادر و خواهر و برادری که همیشه همراه من هستن.
خدا شکرت برای داشتن خانواده همسرم که سرشون به زندگی خودشون گرمه.
خدایا شکرت بابت موقعیت کاری خوبی که دارم و درامدی که دارم که میدونم خیلیها حسرتش رو دارن.
خدایا شکرت که "رئیس بزرگ" مدیر خیلی خوبی نیست اما خیلی بد هم نیست.
خدایا شکرت که خانوم "ک" گاهی گیر میده و نه همیشه.
خدایا شکرت که هرچی رو برای امسال ازت خواستم بهم دادی .
خدایا شکرت برای دوستان خوبی که دارم ، که کافیه نم اشک رو تو چشمام ببینن میان سراغم تا ببینن چی شده ؟ که دعوا هم داشتیم اما آشتیها و خنده ها و سفرها و مهمونیها و لحظه های شاد بیشتری داشتیم و ۱۰ ساله که لحظه لحظه اش رو با هم هستیم.
خدایا شکرت برای اینکه تن سالمی دارم
خدایا آرامشم رو بیشتر کن ، صبرم بده ، صبر صبر صبر . تنهام نذار
از جمله های قصار سریال روزهای زیبا ، شبکه تهران
ظهر خسته و خواب آلود میرسیم خونه. پسرک بیدار میشه و اون برق چشمها میگه خبری از خواب نیست. حس میکنم اگه بخوام حرکت اضافه ای انجام بدم که به مذاقش خوش نیاد جنگ شروع میشه. بیخیال عوض کردن لباس خودم و خودش و شستن دستای پر از میکروبش میشم. بهش شیر میدم. براش شعر میخوانم و میپرم تو آشپزخونه. اونم میاد و میره سراغ کابینت. میگم بازی با نخود و لوبیا نه. فقط با درهاشون بازی کن. میشینه کف آشپزخونه و با در ظرفهای حبوبات سنج میزنه و من هم شعر میخونم و اون میگه مامان گی گی . یه تو پ دارم قلقلیه میخونم و همزمان گوشت رو میریزم تو زودپز و سالاد درست میکنم و تزئین میکنم و به رادین خوراکی میدم و گوشت که پخت لوبیا و ادویه و رب اضافه میکنم و برنج میشورم و برای رادین آب میوه میگیرم و ظرفها رو میشورم و یه جاروی الکی میکشم و بعد دست ور روی رادین رو میشورم و لباسش رو عوض میکنم و لباس خودم رو عوض میکنم و موهام رو مرتب میکنم و آرایش میکنم و لباس خوشگل میپوشم. ساعت شده 6 و فقط مونده برنج رو با گوشت و لوبیا قاطی کنم و بریزم تو پلوپز. ظرفهای شام رو آماده میکنم و میرم یه موزیک شاااااااد میذارم و با رادین میرقصیم . پسرک ریسه رفته از اداهای من و هی خودش رو تکون میده و ادای منو درمیاره. جونیر میرسه و با دیدن ما جو گیر میشه با کت و شلوار میاد وسط و میرقصه. دوتایی چیک توچیک میرقصیم و وروجک خودش رو میچسبونه به ما و ما سه تایی ادامه میدیم. به نفس نفس که افتادیم ولو میشیم کف هال و میخندیم. جونیر میگه بریم بیرون. میگم نه ولش کن بمونیم خونه. سه تایی دراز میکشیم رو زمین و جونیر برا رادین کتاب میخونه و من گوش میکنم و بعد برای جونیر آب میوه میگیرم و سریال میبینیم و شام میخوریم و وروجک میخوابه و ما همچنان ولو کف هال پای تلوزیون .
پ ن 1 : خواستم بگم مامانهای شاغل بچه دار لحظه های خوب هم دارن که بیتشر از اون لحظه هاییه که از دست کوچولوها حرص میخورن و فشارشون میره بالا و کتک میزنن و عذاب وجدان میگیرن و میان تو وبلاگ مینویسن . پس نترسین مجردا و متاهلهای بی بچه .
پ ن 2: به یه عالم انرژی مثثثبت نیازمندیم. برای به دست آوردن مقادیری پوللل !
۲۴ ساعت قبل از عروسی با خواهرک در مراکز خرید میگشتم دنبال لباس. بی توجه به خستگی که حاصل گشت زدن در خیابان (از صبح ) و خرید لباس برای جونیر و دکتر بردن پسرک و اجرای مسابقه کشتی برای نگهداشتن ایشون و تزریق واکسن آنفولانزا و... بود. رسیدیم به فروشگاه مورد نظر خواهرک. چند تا پیراهن انتخاب کردیم و رفتم برای پرو. لباسها با مدلهای خیلی زیبا که برای من تپل با مناطقی در آفساید مناسب نبود. با حرص لباسها رو دادم دست خواهرک که صدای آقای محترم رو از پشت در شنیدم:" این بار با سلیقه من لباس بردارید " تسلیم شدم. یک پیراهن در واقع تونیک را داد به خواهرک که به دستم رساند. خیلی معمولی که برای یک مهمانی عصر مناسب بود تا جشن عروسی . آقا فرمودن خیلی باکلاسه و با لگ بسیار زیبا میشه . با با اکراه لباس رو پوشیدم و ناگهان در آینه دیدم دستم به جای آستین از یقه بیرون آمد. با حرص به خودم نگاه کردم و چون مطمئن بودم لباس رو نمیخوام مشغول خالی کردن جوشهای سرسیاه شدم . شنیدم آقای باکلاس غر میزنه " بعضی مشتری ها به آدم تحرک میدن. این خانوم اصلا در رو باز نمیکنه که من نظر بدم. اصلا به آدم تحرک نمیدن. ایشون با ظاهر ساده و سپرت اومدن لباس مجلسی بخرن . مثل اینکه من با کتونی برم کت و شلوار بخرم ! " با عجله لباس رو دادم به خواهر و اومد بیرون . تشکر و خداحافظی کردم و دیدم که با تحقیر به کفشهام نگاه کرد!
پ ن : شما شینیون میکنید میرید خرید لباس ؟ یا کفش پاشنه بلند تق تقی میپوشید ؟ در رو باز میکنید که همه حضار نظر بدن و اندام زیباتون رو نظاره کنن؟ یا اشکال از منه؟؟
برگشتیم . همه چیز عالی بود و از همه مهم تر اینکه پسرک مثل همیشه آبروی ما را جلوی فامیل شوهر حفظ کرد . بسیار مودب بود و سر وقت میخوابید و قبل از خواب با همه دست و روبوسی و بای بای و وقت گرسنگی خوب غذا خورد و هر وقت هوس شیر میکرد بالش به دست ، دست مرا هم میکشید و اتاق را نشان میداد و میگفت مامان ژون ، مه ، پتو . یعنی پتو بکشیم سرمان تا حضرت والا شیر بخورند. مامان ژون و بابا ژون هم از دهانش نمیفتاد .به عمه ها میگفت عمممممه ژون که بندگان خدا فقط سکته نکردند از هیجان زیاد. اما به مامان فریده همچنان میگفت ننه !!( چون مامان فریده مدام به پسرک میگن وای ننه قربونت برم ) و خوب خیلی بد است که به پدر ما بگه پاپا ژون و به مادربزرگ پدری ننه ! و همه از چشم ما میبینند . ماهم یادش دادیم بگه آنا ( مامان فریده ترک هستن ) و دیگه میگفت آنا ژون و تصور کنید حال مادر بزرگ را. کتاب میاورد میداد دستم که بخوانم و همه کف کرده بودند از رفتارش و متفق القول میگفتند با این سن کمش خیلی با ادب و عاقل است و من هم لبخد ژوکوند میزدم و البته شما که غریبه نیستید یاد لحظه های میفتادم که در خانه توی سر و مغز هم میزنیم و فریاد و.... ولی بازهم حرف مارانمیفهمید و کار به زدو خورد میکشد مثل امروز صبح که سر جوراب پوشیدن و تمیز کردن بینی یک ضربه یواش زدم پس کله اش !!
میگفتیم ... بریونی هم نمیشود نخورد و الواطی که نمیشود نرفت و خرید هم که نمیشود نکرد!! پس همه چی عالی بود. و عالی تر اینکه صدای صحرای گل را شنیدم و حیف که نشد ببینمش ( صحرا جان جمعه رفتیم همان شهرک روبروی اداره شما و کلی یادت بودم) و بلفی نازنین رو بعد از دوسال و نیم دیدم و چشمم هم به جمال آقای بامزی بسیار مهربان و کامیار کوچولو هم روشن شد . درکل خوب دو ولی خبر رسید که اوضاع قمر درعقرب است و جناب رئیس بزرگ کمی دیوانه شده اند . و دوشنبه هم مثلا یه حالی از ما گرفتند که دوروز نبودیم اما ما تصمیم گرفته ایم محل نگذاریم و نگذاشتیم. امروز هم که چهارشنبه خوشگله . آخر هفته بسیار خوبی در پیش خوایم داشت. مطمئنم
۱- عازم اصفهانیم تا یک شنبه .
۲- وبلاگ رادین با عکس آپدیت شده.
۳- کلی کامنت بذارین که من برگشتم خوشحال شم.
دلم میخواست برای روز جهانی کودک برنامه خوبی برای رادین بذارم. اتفاقی متوجه شدم خانه فرهنگ نزدیک خونه جشن بادبادک ها برگذار میکنه. تماس گرفتم گفتن چهارشنبه بود و تمام شد. بعد از کلی گشت و گدار تو وبلاگ ها و پرس و جو متوجه شدم موسسه مادران امروز جشن بازی رو تو پارک پایداری ترتیب داده . جمعه شال و کلاه کردیم و رفتیم . فضای کوچکی برای جشن در نظر گرفته شده بود . نصف پارک هم که غرفه نمایشگاه بود به مناسبت هفته نیروی انتظامی. جشن بازی اون چیزی نبود که تصور میکردم . برای رادین که خیلی جالب نبود و اون بیشتر با توپ خودش مشغول فوتبال بود البته با بچه های بزرگ تر ، نه همسن های خودش. کلی هم با موزیک رقصید . اونقدر خسته شده بود که دیروز ۶:۳۰ عصر خوابید تا امروز ۶:۱۵ صبح . شماها چیکارکردین ؟ کجاها رفتین ؟
من و رادین در پارک پایداری ، جشن بازی به مناسبت روز جهانی کودک
