X
تبلیغات
پوپک

رفته بودم توی بالکن به گلدانهایم آب بدهم ، همانها که "دخترهای نازم" صدایشان میزنم . دخترها را نوازش کردم ، گرد و غبار را از برگهای سبزشان زدودم ، کمر را صاف کردم و نفس عمیقی کشیدم و بچه ها را که تو یحاط سرخوشانه بازی میکردند صدا زدم" بچه ها نرید لبه استخر " " بچه ها این برگها خوردنی نیستند"...که شنیدم ...بوق ممتد ماشین ها را ...مثل ۳ شب پیش ... آسمان خاکستری را نگاه کردم و خدا رادیدم . به خدا گفتم این خوشی های کوچک را ازمردم من نگیرد ..به اوگفتم این جوانه های امید را در این کویر خشک  محافظت کند. خود خودش ...

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است
با ریشه چه می کنید ؟؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟
                                                          "خسرو گلسرخی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 10:53  توسط پوپک  | 

از من و باباش میپرسه شما "روحانی " رو دوست دارین؟؟؟ با چشمان گرد شده میگم آره تو چی ؟؟ میگه آره منم دوسش دارم . بعد میگه  احمدی نجات رو چی؟ دوست داری؟؟ قلبم فشرده میشه . تو دلم میگم کی این همه بزرگ شدی؟؟؟ بعد با شرمندگی میگم اوممم راستش نه . زیاد دوسش ندارم تو چی؟؟ با یه لحنی که صداقت ازش میبارید گفت : آره خیلی. آخه اون رئیس جمهوره . رئیسه کشوره . خیلی دوسش دارم .... و من با قلبی که میلرزید ، با چشمی که پر از شک بود به صدای پسرک که پر از افتخار بود وقتی از رئیس جمهور کشورش حرف میزد فکر میکردم و نگاهم به دخترها و پسرهای جوونی بود که دور میدون با بادکنک های رنگی پرچم ایران رو درست کرده بودن و عکس آقای "ر" تو دستشون بود و لبخند روی لشون و چه پر امید بود دلشون . چه امیدوار... پسر آخرین تلنگر رو زد : ما هم یه پرچم درست کنیم از فردا بزنیم به ماشینمون .... پسرم ، شاید به خاطر تو تصمیمم عوض بشه. شاید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 13:34  توسط پوپک  | 

تو که باشی کنارم ، همه چیز خوب است... ۵ ساله شدی نور دیده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 12:10  توسط پوپک  | 

دخترک ، سرت رو بذار رو شونه های من . آغوش من بازه برای تو که بیای های های گریه کنی. میدونی که من، حال این روزای تو رو بهتر از هر کس دیگه ای میفهمم. این روزهای تنهایی و بی کسی و حس نارو خوردن رو با تک تک سلول هام میفهمم . گریه های یواشکی زیر پتو رو هم میدونم چیه! منم چیز زیادی نمیخواستم اون روزا . خودم رو به در و دیوار میکوبیدم، انتظار میکشیدم . درد میکشیدم و هیچ کس کنارم نبود جز تو! هیچ کس نمیفهمید چز تو ! حالا ، من میخوام سنگ صبورت باشم . میخوام مره رو زخمات باشم نه نمک رو زخمت . پس بیا. منتظرت هستم . گریه نکن . کسی که اشکت رو در بیاره لایق تو نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 18:33  توسط پوپک  | 

به باباش میگه بابا شما چرا همش میگی "طوری نیس؟؟" چرا نمیگی اشکالی نداره؟؟؟ آها فهمیدم شما اصفونی !! هستی ولی خونه زندگیت تهرانه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 10:36  توسط پوپک  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 8:38  توسط پوپک  | 

کارهای مربوط به عروسی انجام شده. لباس ها خریداری شده و کاور شده خزیده اند توی کمد. روز عروسی ما و فامیل عروس مثل جعبه مداد رنگی خواهیم شد . از سبز و قرمز و آبی بگیر و برو تا بادمجانی و قهوه ای . زیورآلات رنگ و وارنگ هم خریده ایم البته با کفش های مربوطه! پدر و پسر کت و شلوار خریده اند و پسر را اگر ولش میکردی میخواست کفش پاشنه بلند ورنی نوک تیز هم بخرد که این مادر دیکتاتور وسط باغ سپهسالار اولتیماتوم داد "مگه از روی جنازه من رد شی" پدربزرگ مهربان هم قول داد که حتما یک روزی از آن کفشها برای نوه دردانه اش خواهد خرید و البته من هم قول دادم که حتما همان مدل سفید رنگش را برای  پدربزرگ بخرم!! فقط مانده سکه های سرعقد که هی گران شد و هی دوست طلا فروشمان گفت نخرید که ارزان خواهد شد و ما نخریدیم و الان هم هر روز در سایت مظنه میچرخیم و هیچ خبری از ارزان شدن نیست . برای شاباش هم میخواستیم مثل یک خواهر شوهر مرفه بی درد دلار بدهیم که با این وضع گمام نکنم ریال هم گیرمان بیاید . خلاصه که ما ریلکس و راحتیم و هر روز همکاران میگویند چقدر ریلکسی ؟؟ مگه عروسی نداری؟؟ و ما با لبخند میگوییم چراا داریم. فکر میکنم اثر صورتی های خوشرنگی است که هر روز یک نصفه اش را میندازیم بالا!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 9:57  توسط پوپک  | 
* مامان ، بابا اصلا شوهر خوبی برای تو نیست!

* بابا ، کت شلوارت قدیمیه . اینی که من خریدم جدیده.

* مامان چرا به بچه تو تلوزیون گفتی آخی نازی . ازش خوشت اومده ؟؟

* بابا آخه این چه وضعشه . چرا چسبیدی به مامان !! یه کم اونورتر بشین!!

* مامان شهناز میدونی ؟ مامان من بچه دیگه ای نمیخواد . آخه دوست داره فقط من پسرش باشم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 11:22  توسط پوپک  | 

این روزها در تکاپوی برگذاری مراسم ازدواج تنها برادرمان هستیم و در نقش خواهر شوهر بزرگ مثل زبل خان اینجا و آنجا به ایفای نقش می پردازیم. از یک طرف مامان و بابا را آرام می کنیم و به آنها حق می دهیم که از دست خانواده عروس آینده و دستورات تمام نشدنیشان کلافه شده باشند ، از یک طرف به روشنگری برادرجانمان مشغولیم و آداب همسرداری یادش میدهیم هرچند خبره این کار است ، از یک سو دست نوازش بر سر عروس خانوم میکشیم  و البته واضح و مبرهن است که در اوقات فراغت کمی که پیدا میکنیم به همراه خواهرک که الحق و والنصاف نقش " خواهر شوهر مجرده " را خوب بازی می کند به امر مهم نخودچی خوران مشغولیم!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 11:39  توسط پوپک  | 

برای یک مادر شاغل تمام وقت چه چیزی بهتر از اینکه آخر هرشب پسر کوچولوی ۴ سال و ۷ ماهه اش با دیدن کوله مهد فریاد بزند"آج جوووون مهدکودک" من که در خواب هم نمیدیدم این روزها را!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 10:31  توسط پوپک  |