تبليغاتX
پوپک

۱- دراز کشیدیم کنارهم و دارم براش کتاب میخونم..یهو میگه وااااااای مامان این چیه؟؟؟ با تعجب میگم پاهام هستن دیگه! میگه وااااااااااااای چقدر چااااقه توش چی هست؟؟ گوشت؟؟؟

۲-تا یه نفر با موهای فرفری میبینه هررررهرررر میخنده میگه مثل موهای مامان !! میگم موی فرفری خیلی قشنگه هااا میگه من اصلا موی فرفری دوست ندارم. موی فرفری زشته! موی صاف قشنگه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:6  توسط پوپک  | 

حیفم اومد این روزها از پسر چیزی نگم. این رزوها که هوا خوبه ، پسر خوبه ، من خوبم .. همه چی یه جور عجیبی خوبه.. این روزهایی که بدون دعوا و گریه و جیغ میگذرن، لجبازی ها کم شدن ، ما دیگه آشغال و کله پوک نیستیم فقط ناقلا هستیم! این روزا که حتی ساعت نقاشی مهدکودک خوبه و پسر با هیجان میگه نقاشی داشتیم خرابکاری کردم حسابی اما خاله چیزی نگفت . این روزا که من "مامان جونم " هستم و بیشتر وقت ها مکالمه های دونفریمون نتیجه میده و خیلی وقتها به جای "لعنتی ، دیوونه ، مرتیکه " که سابقا زیاد میشنیدم "چشم " میشنوم، این روزا که روزهای خوب ۴ سال و ۲ ماهگی هستند ، این روزا که پسر میره جلوی آینه و میگه " به نظرت من زشتم؟؟" و وقتی از زباییهاش میگم کیف میکنه و میگه دوباره بگو!! این روزا که نگران قد و قامت و هیکلشه و میگه به نظرت لاغر نشدم؟؟ به نظرت شکمم بزرگ شده یا نفخ کرده !!؟؟ این روزا ... این روزای پر از آرامش ... پروردگار من ..شاید اگر اون روزای سخت و گریه های ناتموم و حرص و جوش ها نبودند امروز قدر این آرامش رو نمیدونستم... به تو میسپارمش ، مثل همیشه ...خدای خوب من . چشم ازش برندار ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:3  توسط پوپک  | 

با احترام به همه مادرشوهرهای خوب دنیا :

حرف از نوه های دختری که میشه میگن : این دوتا بچه پوست مادرشون رو کندن! پیرش کردن ! خیلیییی اذیتش میکنن!! اصلا به حرف مادرشون گوش نمیکنن!

حرف از نوه پسری که میشه- معرف حضور هستن دیگه؟؟- میگن ماشاالله چه پسسسرخوبی.. چقدر آقاس. چه با ادبه. اصلا مامانشو اذیت نمیکنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:21  توسط پوپک  | 

سال نو مبارک. سال نوی ما که بسیار رمانتیک آغاز شد. با ویروسی که فکر می کنم سوغات سفرمون به شیراز بود. با عرض پوزش :اسهال و استفراغ و دل پیچه و دل درد . یعنی انقدر درد داشتم که جلوی مادرشوهر و خواهر شوهر گریه می کردم و مدام می گفتم خدایا من بچه کوچیک دارم به بچه ام رحم کن!!! شیراز به نظرم خیلییییی زیباتر از ۶ سال پیش بود. عاشقش شدم و برگشتم . عاشق شب بوها و حافظیه. عاشق فالوده های شیرازی . عاشق باغ دل گشا و پیرمردهای شادی که اونجا ساز می زدن و آواز می خوندن . پسرک در این سفر با دخترعمه و پسرعمه اش حسابی خوش گذروند. هرچند گاهی انقدرررررررر حرص من رو در میاورد که مجبور میشدم صدا خوشگله رو ول کنم تو هوااا . این هم چند تا عکس تقدیم به شما که همیشه به پسر زبون دراز من لطف دارین.

 

بعله! عکس با هفت سین

  

 

اگه بخواد ژست بگیره بلده هاااا اتیش پاره

کسی میدونه این بچه چرا گریه می کنه؟؟ دعواش کردن؟؟ کتک خورده؟؟؟ نخییییییررر . بعد از اینکه ۱۰۰ تا عکس از سوراخ دماغش و کرک های صورتش و پاهای مردم و ابر و آسمون و پرنده انداخت دوربین رو ازش گرفتیم که یه عکس از خودمون و آقامون بندازیم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:1  توسط پوپک  | 

* ۲ روز موند خونه مامان بزرگش تا من برم اصفهان مجلس ختم.وقتی برگشتم در جواب من که بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود میگه : دل منم برات تنگ شده بود مامان قشنگم!!

* شب پیش بابابزرگش خوابیده بود و یه صداهای مشکوکی شنیده می شد!!( به قول خودش صدای پی پی) بعد از چند بار سر وصدا بابابزرگش میگه رادین صدای چیه؟ میگه هیچی بابا فریزرتون داره یخ می سازه!

*یه کم آرایش کردم میگه واااای مثل خانوم های خیلی قشنگ شدی. رژ لبت جدیده؟؟ مبارکت باشه!!

*سبد اسباب بازی هاش رو خالی میکنه تو هال و میگه :ببین چه خونه و زندگی برات ساختم!

* از حموم که میاد بهش میگم عافیت باشه میگه سلامت باشه!

* وقتی ترشی میخورم میگه باز سرکه پیاز خوردی؟؟

* هر وقت بخواد یه کار عجیب و غریبی بکنه میگه نگاه کنببین چشمهام چقدر مشکوک می زنه!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 11:26  توسط پوپک  | 

۱- کاربدی کرده. بعد از مدتها تصمیم میگیرم از روش وقفه استفاده کنم. یه صندلی میذارم تو راهرو میگم بشین رو اون صندلی خوب فکر کن منم تا ۱۰ میشمرم . چونه میزنه چرا بشینم؟ چیکار کردم؟ آخرسر میگه بیا بابا نشستم اه!!  میشمرم "۱ ۲ ...۱۰" میگه اشتباه شمردی به جای ۷ ۸ ۹ گفتی ۸ ۸ ۹ .. میگم نه درست شمردم حالا میتونی بلند شی. میگه نه خیلی ممنون همینجا خوبه راحتم!!! میخوام برم خفه اش کنم!! خودم رو کنترل می کنم و میگم هرجور راحتی اما اونجا جای کسی هست که رفتارهای بد داره. بلند میشه صندلی رو یه کم جابجا میکنه میگه بیااااااه اینجا خوبه؟؟؟؟

۲- سهم هر روزش ۲ تا کارتونه . یه طولانی صبح یه کوتاه عصر. سی دی صبح رو دیده و داره چونه می زنه که دوباره ببینه. بهش میگم قانون رو باید رعایت کنی . شروع میکنه به غرغر . میشنوم که داره میگه"دیوونه آشغال "!!! بر میگردم میگم چی؟؟ میگه همون که شنیدی. میگم چیییییییییی؟؟ میگی هیچی بابا بیخیال . با خودم بودم . گیرنده!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 11:8  توسط پوپک  | 

تا همین چند سال پیش دامن نمیپوشیدم یعنی نداشتم که بپوشم . در عوض کمد لباس هایم پر بود از شلوار های جین کوتاه و بلند و تنگ و گشاد . در تمام مهمانیهای عید و تولد و .. هم جین میپوشیدم . این روزها اما دلم زنانگی می خواهد . در فروشگاه های لباس دامن های کوتاه را زیر و رو میکنم . کفش های پاشنه بلند را برانداز می کنم . نمی دانم از عوارض ۳۵ سالگی و بالا رفتن سن است یا چیز دیگر اما این روزها زن شده ام و این زنانگی را دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:37  توسط پوپک  | 

"احساس گناه" از زمانی که یادم هست با من بوده و در درونم رشد کرده . در سالهای کودکی من  که دخترها میبایست سر به زیر و آرام می بودند همیشه در حال شیطنت و بازی های پسرانه بودم و از دامن و زیور آلات بیزار. دوست صمیمی مهد کودکی من  " افشین " نامی بود که همسایه بودیم . در مهد کودک و مدرسه زیر بار حرف زور نمی رفتم و برعکس بچه های دیگر گریه و زاری در کارم نبود و زبان درازم همیشه مشغول فعالیت!! روزی که مامان "همایون" یکی دیگر از دوستانم زد توی گوش من هم با زبان درازم جوابش را دادم ، هم سر ظهر رفتم باد چرخ دوچرخه اش را خالی کردم ، هم همان روز عصر با شکلک و زبان درازی بهش حالی کردم با کی طرف است!! هرچند گزارش تمام این کارها به گوش مامان و بابا می رسید و مدااااام توبیخ می شدم که نباید جواب بزرگترها را بدهم ، نباید کار بدی بکنم ، نباید نباید نباید ..شاید این نباید ها باعث شد این همه احساس گناه در من شکل بگیرد . فکر می کردم بچه خوب و البته دختر خوب آرام است ، بدوبدو نمی کند  و از حقش هم که اصلا دفاع نمی کند.. من برعکس بودم. پس حتما خوب نبودم و همیشه " احساس گناه " می کردم که انقدر بدم و باعث شرمندگی پدر و مادرم !! همیشه با خواهر کوچک ترم مقایسه می شدم که آرام بود، خانم بود ، صدایش بلند نمی شد و... ( ای مارمولک بدجنس) بزرگتر هم که شدم در ۱۸ سالگی رفتم یک شهر دیگری درس خواندم ، با مدیر خوابگاه بحث می کردم ، ترم آخر بدون اجازه پدر و مادرم از خوابگاه کوفتی و بوگندو بیرون رفتم و با چند دوست صمیمی خانه اجاره کردم، برای اتاقم بخاری نفتی خریدم!! و... و باز هم حس دختر بد و گناهکار بودن هم همراهم بود... با کسی که همه فامیل دوستش داشتند و آرزو می کردند دامادشان شود ازدواج نکردم! ۲ سال در مقابل پدر و مادر و دایی و عمو و مادربزرگ و تمام فامیل که عزمشان را جزم کرده بودند که "بله" را از من بگیرند ایستادگی کردم . اینجا هم هرچند به چیزی که می خواستم رسیدم اما " احساس گناه " رهای نمی کرد چون فکر می کردم پدر و مادرم را آزار می دهم ، دختر خوبی نیستم... چند روز پیش که پسرک مشغول دیدن برنامه بی مزه رنگین کمان بود خاله نرگس در آخر برنامه گفت بچه ها بیایید دعا کنیم" که بچه های خوبی باشیم ، که مامان و بابا رو اذیت نکنیم، خونه رو به هم نریزیم  و... تا مامان و بابا ازمون راضی باشند"  دیدم اصلا ما متخصص انتقال احساس گناه به بچه ها هستیم. بچه ای که شیطنت کند ، خانه را به هم بریزد اصلا بچگی کند بچه بدی است. این خاطره ها یادم آمد و همان موقع  پسرک اظهار فضل فرمودند" خیلی برنامه بیخودیه. بلد نیستند یه برنامه بسازند." خندیدم. پسرک جا پای من گذاشته است انگار. گفتم "آره بابا ولشون کن. همه بچه ها خوبن . حتی اگه خونه رو به هم بریزن یا بدو بدو کنن هم خوبن."

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:4  توسط پوپک  | 
4 سال پیش در چنین روزی تو قدم تو این دنیا گذاشتی و من رو لبریز از عشق کردی. عزیز کوچولوی قلدر من . تولدت مبارک . جشن تولدت رو با تاخیر رز پنج شنبه برگذار می کنیم با حضور  مامان بزرگ ها و بابا بزرگ و عمع ها و خاله و دایی .د دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:55  توسط پوپک  | 
ما اول یک سفر رفتیم اصفهان . کلی با پارسا و مهسا خوش بودیم. یک روز رفتیم باغ پرندگان . با قطار رفتیم تا جلوی باغ و با درشکه برگشتیم و از آن روز کلی مغز مامانمان را سوراخ کردیم بسکه پرسیدیم اون اسبها که چرخ داشتن اسمشون چی بود؟؟آها درشکه !!  کلی پرنده های عجیب و غریب دیدیم. از انواع طوطی وطاووس و پلیکان تا شتر مرغ و عقاب و جغد.

البته ما در ۹ ماهگی هم به اصرار مامان جانمان این باغ را دیده بودیم. چون مامان ما خیلی اصرار دارند ما تمام دیدنیهای شهر پدریمان را ببینیم. مثلا ما فقط یک آلبوم عکس در کنار انواع پل ها و مسجدها و بازار امام داریم. چون مادر ما میخواهد که ما اصالت داشته باشیم!

بعد یک شب رفتیم منزل عمو محسن و خاله پروانه و ما کلی با عمو محسن تنبک زدیم و عمو و خاله که دستی در موسیقی و آواز دارند هی از ما و استعدادمان تعریف کردند و هی گفتند این بچه ریتم را خوب می گیرد. البته اینها را مادر ما چندماه پیش کشف کرده بودند اما به روی مبارکشان نمی آوردند. حالا قرار شده برویم کلاس موسیقی.

بعد برگشتیم تهران و یک روز رفتیم پارک پردیسان برف بازی و بادبادک بازی .

بعد عمو محسن و خاله پروانه آمدند تهران و برای من یک تمبک سوغاتی آوردند . بعد هم با هم رفتیم بابلسر و حسابی کیف کردیم.

کنار دریا موتورسواری کردیم.

اسب سوار شدیم.

با عمو محسن و بابا بادبادک بازی کردیم.

بعد رفتیم ساری منزل عمو عباس و خاله نازیلا. با نوشیکا و اهورا بازی کردیم.

یک روز هم رفتیم باغ دوست عمو عباس و حسابی آب بازی کردیم. کباب پختیم و خلاصه اصلا مامان رو تحویل نگرفتیم و مامان و خاله ها کلی غصه خوردند که من رفتم تو تیم آقایون !

بعد یک شب رفتیم آمل تولد سه قلوهای دوست داشتنی عمو شهرام و خاله شبنم : شایان-شنتیا و شارونا . حسابی کیف کردیم. تولدی بودها . از آنهایی که دی جی داشتند و کلیپ پخش کردند و عکس بچه ها رو به تک تک میهمانان دادند و مامان ما هم دو تا غصه داشت آن شب: ۱- شب بود و آمل جانش رو درست ندید. ۲- چرا تا حالا چنان تولدی برام نگرفته اند؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 21:4  توسط پوپک  |