تبليغاتX
پوپک

"به اسم دموکراسی " برنامه ای بود که چهارشنبه و پنج شنبه از تلوزیون پخش شد . من ندیدمش و جونیر دید و تعریف کرد که قرار بوده اعترافات "هاله اسفندیاری" و "کیان تاجبخش " باشه که اصلا چنین چیزی نبوده . همسر هاله اعلام کرده که ادبیات گفتاری که در صحبت های هاله استفاده شده با ادبیات همیشگی اش فرق میکرده و احتمالا چیزهایی بوده که وزارت اطلاعات ایران ازش خواسته که بگه . در هرحال اگه اسفندیاری اعترافی هم کرده باشه ، به نظرم هیچ عقل سلیمی قبول نمیکنه که با اختیار و درکمال میل این کار صورت گرفته باشه . مطمئنا هر آدمی وقتی تحت شرایط خاصی قرار بگیره ، آزارهای روحی و شاید جسمی ببینه ، توهین بشنوه و... ممکنه برای راحتی از اون شرایط یه اعترافی هم بکنه . حالا ساختن فیلم از این اعتراف و پخشش از تلوزیون و تبلیغ شبانه روزی درموردش کار درستیه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 8:21  توسط پوپک  | 

۱- صف شلوغ جلوی در بانک میگه حقوق میدن ! اما من چک نیاوردم . یعنی فردا باید بیام تا اینجا وبرا حقوق ؟؟ یا شنبه بیام ۱ ساعت تو صف وایسم ؟؟

۲- خانوم نیلوفر تاج بخش شما کجاییین؟ یه خبری بدین پیلیز .

۳- نازخاتون جان شماهم همینطور . کجایین خواهر ؟ ما ایمیل زدیم برا روز تولدتون . برا سالگرد ازدواجتون هم خواستیم زنگ بزنیم شماره منزل جدید رو نداشتیم!

۴- آی مزخرفه این پست امروز آی مزخرفه . خوب چیه . دلم خواست .

۵- گفته بودم؟ ما یعنی من و بابام و حالا هم جونیر به چهارشنبه ها میگیم چهارشنبه خوشگله ! دست و دلم هم به کار نمیره تو این روز خوشگل .

۶- میگم قرار خوش گذشت ؟ آخ دلم سوخت نتونستم بیام . یادتونه تو  قرار بهاری میگفتین از زمستون کللی تغییر کردم ؟؟ حالا برای قرار بعدی چنان سورپریزتون کنم .

7- آقا یکی به این رئیس های بی فکر بگه تاریخ تعطیلات تابستونی را چرا اعلام نمیکنن؟ یعنی چی مشغول آزمون گرفتنن . اصلا چه معنی داره سالی سه بار نیرو استخدام کنن؟؟

8-اگه یه روز انقلابی چیزی بشه اولین کاری که میکنین چیه ؟؟ من دونه دونه مقنعه هام رو یا آتیش میزنم یا با قیچی ریز ریز میکنک . حالا ببینین.

9- فعلا همین . خوب سر کار رفتین ها .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:0  توسط پوپک  | 
۲۴ تیر

خیلی از اون روز گذشته . بیشتر از ۱۰ سال . روزی که برای بار اول دیدمت . چشمات تو ذهنم موند . الانم که دلم برات تنگ میشه و میخوام تصورت کنم اول یه جفت چشم درشت بادومی میاد تو ذهنم . اولین روزای ۱۹ سالگی من . یادت هست اون شبهای حکم زدنهای ۴ نفره رو ؟؟ یادته اون شب که پدرت دیگه داشت عصبانی میشد و اومد صدات کرد که بری و بخوابی ؟؟ یادته جرزدنها و کلک زدنهای خودت و دفاعهای بی پایان من از تو ؟ یادته جشن نامزدی بهار ؟ و تو که اومدی دستت رو دراز کردی طرفم و گفتی برقصیم ؟؟ و من از هولم فقط اون وسط بشکن زدم و راه رفتم به جای رقص . و اون پولهای سر عروس و داماد که همه رو جمع کردی و دادی به من ، و من هنوز دارمشون . حالا خیلی از اون روزا گذشته جونیر من . ۱۲ سال . یه عمره . نه ؟؟ و امروز ۳ ساله که من و تو همخونه ایم . ۲۴ تیرت مبارک بهترین رفیق تمام عمر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:4  توسط پوپک  | 

چندتا کتاب نخونده داشتم . به خودم قول داده بودم تا اینا رو نخوندم نه کتاب بخرم نه امانت بگیرم ." روی ماه خداوند را ببوس " اولیش بود . اولش کلی خوشم اومد ازش اما آخرش دیگه افتضاح شد . "گاوخونی " رو هم خوندم و هیچ حسی بهش نداشتم . "من او" رو خیلی خوشم اومد . اولش یه کم با نثر عجیب غریبش درگیر شدم اما کم کم خوشم اومد . "خداحافظ گری کوپر" رو اما تموم نکردم . تو ۲ هفته ۳۲ صفحه خوندم همش . جووونی کندم هاااا اما نمیدونم چرا داشت میرفت رو اعصابم . آدم زیاد بود تو داستان و من فقط اسم باگ مورگن رو یادم موند . هر بار برمیگشتم صفحه قبلی تا یادم بیاد کی بود و چی بود و چطور شد . بعد گفتم بابا زور که نیست خوشم نمیاد . خلاصه پوزش از فرهیختگان . خوشمون نیومد . ‌یه کتاب هم مدتها پیش ناتالی معرفی کرده بود ."همه مادران سالمند اگر ... " خیلی وقت بود میخواستم بخرمش اما فرصت نشده بود . تا اینکه یه روز که رفته بودم کدبانوگری کنم و چندین کیلو سبزی خورش بخرم و باید منتظر میموندم رفتم تو شهروند قدم بزنم که چشمم بهش افتاد و خریدمش . نصفه نیمه خوندمش اما درکل جالب بود و خیلی خوشم اومد . توصیه میکنم بخونین .

* میگم سولماز ۷۶ ، خبریه؟؟؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 8:12  توسط پوپک  | 

مدار صفر درجه رو دوست دارم. بر خلاف همیشه که به نظرم بازی شهاب حسینی چنگی به دل نمیزد ، اینجا به دل میشینه . اما به نظرم روند سریال به حرفهای برخی آقایون تناقض داره . در سریال ، دستگیری یهودیها ، تبعید به اردوگاههای کار اجباری و کشتار وحشیانه اونها دیده میشه . از اونطرف گفته میشه انها افسانه هست و حتی برای دست انداختن و تمسخرش مسابقه راه میندازن و کاریکاتور میکشن . بالاخره این یا اون ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 8:58  توسط پوپک  | 
به تقلید از خانوم حنا و برای جا نموندن از قافله ۲۰ تاییها :

۱-امروز آخرینروز کارگاه ۳ روزه SPSS بود . البته من ساعت ۱۰ جیم زدم و اومدم خونه آماده شم برای چیتان پیتان و عروسی ! روز اول انقدر کلاس جالب بود که دلمون حسابی برای دانشجو بودن و درس خوندن تنگ شده بود اما روز دوم که رفتیم تو بحث چولگی و اینا دیدیم نه بابا همچینم دلتنگ نیستیم . در هر حال دکتر "م" آدم خیلی با سوادیه ومن خیلی دوسش دارم و وقتی خیلی راحت گفت که اکسس بلد نیست بیشتر تر دوسش دارم . برعکس رئیس بزرگه ما که میگه خدای آمار و مدیریت و استراتژی و هر چیز دیگه که شما فکرش رو بکنین هستش .

۲- توی آسانسور دکترX میگه یکی از دانشجوهاش رو دیده که سرطان استخوان گرفته و یه پاش قطع شده و شوهره هم ول کرده و رفته . اشک تو چشماش جمع شده بود . جوووونیر وای به حالت اگه من مریض بشم منو ول کنی بری!

۳- چقدر حرص آدم درمیاد . از شدت خواب نتونی خودت رو نگهداری اما با هزار بدبختی بیدار میشینی و تکرار سریال دیشب رو میبینی بعد دقیقا از همونجایی که دیشب ندیدی خوابت ببره و وقتی بیدار بشی تیتراژ سریال هم رفته باشه. این حال دیروز من بود وقتی مدار صفر درجه رو تا آخر ندیدم .

۴- بیتااااا چجوری کشش میدی تا ۲۰!

۵- میگم اگه کدهای بلاگ رولینگ رو این بغل بذارم که به روز شدن شماها رو ببینم وبلاگم کنفیکون میشه آیا ؟؟ المیرا تو بگو .

۶- قرار فصلی چی شد خانوما ؟

۷- توی خیابون یه خانومه نفس نفس زنون میپرسه خانووم صدا سیما کجاست ؟؟ میگم سالن همایشها ؟؟؟ میگه نمیدونم . میخوام برم برنامه خاله نرگس . (با بچه هاش البته ) به نظرم برنامه خاله نرگس خیلی مزخرفه . بچه های بیچاره رو ردیف میکنن و یه میکروفن میدن دستشون که اسمشون رو بگن . کلی هم سفارش میکنن که دخترخانوما یه روسرس کوچولو حتما باخودشون بیارن و لباس سنگین بپوشن . یادم باشه بچه دار شدم نبرمش همچین جاهایی .

۸- ما دیگه نیستیم . بیخیال .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:19  توسط پوپک  | 

نشستم توی تاکسی . مشغول صحبتیم با خواهر کوچیکه . تاکسی میزنه رو ترمز . نگاهم میفته به ماشین جلویی . یه خانوم ماشینش خاموش شده و هر کاری میکنه نمیتونه روشنش کنه . راننده سرش رو میبره بیرون و هواار میزنه : خانوم به شوهرت بگو پشت فرمون بشینه . مکث میکنه . دوباره : خانوووم دنده اون وسطیه به برف پاک کن چیکار داری ؟؟ تو آینه نگاه میکنه به ما که عقب نشستیم . جوری که بشنوه میگم : مگه جلوی خانومها زبونتون دراز بشه . اگه راننده آقا بود که جرات نداشتین حرف بزنین . میومدخدمتت میرسید . آقایی که کنارم نشسته نگاه میکنه و میخنده . راننده هم بر و بر نگاه میکنه . منم نگاهش میکنم. خواهر کوچیکه میگه حالا تو چرا حرص میخوری ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:51  توسط پوپک  | 
سه شنبه شب

ساعت ۱۰ دیگه از شدت خواب نمیتونم چشمام رو باز نگهدارم . خوابم میبره . نمیدونم چقدر خوابیدم که با صدای بوق و جیغ از خواب میپرم . به ساعت نگاه میکنم . ساعت ۱ رو نشون میده . انقدر صدای جیغ و دست و صوت میاد که میرم پشت پنجره ببینم تو ساختمون پشتی عروسیه ؟ که میبینم خبری نیست . صدای بوق ممتد ماشینها دیگه اداره گوشم رو کر میکنه . با خودم میگم شاید باز هم چراغ راهنمای نیایش خراب شده . اما این وقت شب؟؟

چهارشنبه صبح - ساعت ۷

توی ایستگاه سرویسم . آقای الف میگه دیشب بچه محلهاتون شجاع شده بودن .  خیابون رو نشونم میده . یه مرتبه میبینم وااای چراغهای راهنمایی خورد و خاکشیر شدن ، تابلوها کنده شدن و فقط پایه هاشون مونده . تابلوی چراغهای راهنمایی کنار اتوبان و دل و روده اش در اومده . هاج و واج نگاهش میکنم . میگه دیشب بعد از سهمیه بندی  بنزین مردم ریخته بودن تو خیابونا . یه کم که فکر میکنم یادم میاد اون صداهای دیشب مال عروسی نبوده . سرویس میاد . حرکت که میکنیم یه کم جلوتر چشمم میفته به جایی که تا دیروز اسمش بوده پمپ بنزین و الان فقط یه خرابه اس . گویا دیشب اونجا رو آتیش زدن . یه ماشین پلیس اونجاس و چند تا سرباز . توی سرویس همه درباره بنزین حرف میزنن . همکارم عزا گرفته که مسافرت فرداش احتمالا کنسل میشه . من سرم رو تکون میدم و آه میکشم و لعنت میفرستم به بخت بدم که تو زمین به این بزرگی باید تو این تیکه از زمین به دنیا بیام که هر شب با کلی ترس و وحشت از آینده بخوابم.

پ ن : من میگم شلوغ کردن و فریاد زدن بهتر از ساکت موندن و صدا رو تو گلو خفه کردنه . هرچند احتمالا پلیس صدها رو خفه میکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:2  توسط پوپک  | 
خداحافظ مهستی
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:37  توسط پوپک  | 
آخر هفته رفتیم سد لار و دشت اطرافش. دلم میخواست تو سکوت مطلق بشینم و فقط و فقط نگاه کنم .

گلهای شقایق

باز هم شقایق

کوه زیبا

دراچه پشت سد لار

رودخانه

دماوند استوار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:4  توسط پوپک  |