تبليغاتX
پوپک

میدونم همه چی از اون شب لعنتی شروع شد که تا صبحش هر یه ساعت بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم و با خودم گفتم چی شده؟؟ همه کلافگی و دلتنگی از همونجا شروع شد . کاش دیگه نه هیچ شبی مثل اون شب باشه نه هیچ روزی حال من مثل اون روزا که گذشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:44  توسط پوپک  | 
سفر ۵ روزه ما به ساری با وجود هوای گرم و شرجی و خرابی کولر خونه دوست عزیزمون ، سفر خوبی بود . این هم چند تا عکس تقدیم به شما تا من برگردم به حالت عادی !!

قلعه ملک بهمن در جاده هراز

آبشار شاهاندشت

نمای شهر ساری

ما در ترافیک !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:21  توسط پوپک  | 
 شنبه که بد شروع بشه تا آخر هفته هم خراب میشه یره پی کارش . شده حکایت این هفته ما ! از اول هفته تو این اداره کوفتی حرص خوردییییییم تا دیروز ! از دیروز سعی کردم دوباره بیخیال شم و برای چیزی که دست من نیست و نمیتونم درستش کنم حرص نخورم . چون آقای "ف" همچنان پررو و تنبل و در ضمن نورچشمی رئیس بزرگه تشریف دارن ! خانم "ک " همچنان با اون سه کله پوک با ملایمت رفتار میکنه که براش تره هم خورد نمیکنن . ما سه تا هم همچنان ... بیخیال .

عصبانیتهای این هفته که فروکش کرد حتما میشم یه پوپک خوش اخلاق !

پ ن : همین الان در شیشه ای ورودی دفترمون خورد شد ریخت زمین ! دستها و پاهام بیحس شدن. آب قند بیارید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 8:20  توسط پوپک  | 

۱- آشنایی من با سیمین دانشور برمیگرده به ۱۳-۱۲ سالگی . سووشون رو تو کتابخونه بابا دیدم و با وجودیکه خیلی قطور به نظر میومد خوندمش . به حدی خوشم اومد از نثر زیبای داستان که تا ۵-۴ سال بعدش حتما سالی یه بار میخوندمش . همین چند سال پیش یه بار دیگه مرورش کردم به یاد روزهای قدیم . همیشه یوسف با چشمای سبزش منو یاد عموخلیل خدا بیامرز مینداخت و زری کمر باریک مومشکی منو یاد مامانم مینداخت . مک ماهون رو دوست داشتم . اون مرد مهربون ایرلندی . عمه خانوم هم که دلش میخواس بره کربلا و مجاور شه . تمام شخصیت های کتاب تو ذهنم هستن و الان اگه کتاب رو بدن دستم میدونم صفحه بعد قراره چه اتفاقی بیفته . اون نون سنگک مجلس عقد دختر حاکم رو هم خوب تو ذهنم ترسیم کرم . از همه قشنگ تر چند خط آخر کتابه و تسلیت مک ماهون به زری برای درگذشت یوسف " گریه نکن خواهرم ..." دو تا کتاب دیگه هم خوندم " به کی سلام کنم " و "شهری چون بهشت " که فکر میکنم مجموعه داستان بودن و تو یکی از کتابها داستان زنی اومده بود که باردار نمیشد و از یه زن کولی یه مهره گرفته بود و نمیدونست تخم ماره و اون رو در رحمش گذاشته بود و بعد از مدتی مار زایید ! خونه نسرین به نظرم خونه قشنگی بود و همیشه دلم میخواست یه خونه داشته باشم مثل مال اون . این روزا که سیمین دانشور بیماره من مدام یاد نوشته هاش میفتم و دنیایی که داشتم تو اون روزا . برای سلامتیش دعا کنیم .

۲- دیروز اعلام کردن تعطیلات از دو هفته شده یک هفته . کلی حالم گرفته شده وی حالا تقویمم رو گذاشتم جلوم که برنامه ریزی کنم .

۳- یه سوال ازآقایون . شما ترجیح میدین زنتون خانوم خونه باشه و شما غروبا که میرین خونه با یه خانوم ترگل ورگل موشرابی یا بلوند جیگر طلا روبرو بشین که بوی عطر میده و بوی غذاش هم تو خونه پیچیده باشه  یا اینکه نه زنی باشه که پابه پای شما کار کنه و تو مسائل و مشکلات مالی یارتون باشه و بتونه قسطی از کوه قسطهاتون رو کم کنه و تو یه جمع کلی نظر و عقیده داشته باشه در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی روز ؟ در ضمن با موهای ساده ای که هر روز یه رنگ نباشه و تازه گاهی هم ابروهاش پاچه بزی باشن!! این خیلی مهمه ها .آقایون تحصیلکرده روشنفکر جواب بدین !

۴- بچه های خوبی باشین دست به گاز و برق نزنین تا من برم و دیزی و بریونی و آش رشته بزنم به بدن و بیام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 9:55  توسط پوپک  | 

۱- گوینده خبر با هیجان میگه افزایش سهمیه تابستانی بنزین ! با جونیر و بابا میژریم طرف تی وی . کاشف به عمل میاد دوره ۴ ماهه شده ۶ ماهه . یعنی عملا سهمیه بنزین زیاد نشده فقط مقدار بیشتری داری برای به اصطلاح "پیش خور " کردن  ".

۲- پرشین بلاگ زنده شد به سلامتی . کلی دلم برای نوشتهای بچه های پرشین تنگ شده بود . بلفی ، فرانکلین ، مهروش و...

۳- چی میشد الان به جای اینکه اینجا پشت میزم بشینم و کار کنم میرفتم شمال تو جنگل پر از مه اکسیژن میبلعیدم و یه عالمه میرزا قاسمی و سیر ترشی میخوردم ؟

۴- من پریرزو آش دوغ به سبک اردبیل پختم ! باور نمیکنین ؟ انقدر خوردم که دیگه گلاب به روتون شدم!

۵- کسلم . کلاسی که میرفتم فعلا نمیتونم برم . خیلی دلم تنگ شده براش ولی فعلا امکانش نیست هیچ رقمه . خیلی حس یکنواختی میکنم . دلم هزارتا فیلم و دوهارتا کتاب و سه هزار تا مهمونی و تولد و عروسی میخواد . دختر پسرا همه عاشقا دستا بالا بابا بجنبین عروسی راه بندازین .

۶- من فردا میرم اصفهان . فعلا دارم تند تند کار میکنم که برای مرخصی مجبور نشم گردنم رو کج کنم !

۷- همین الان اومدم تولیوان آب بریزم ندیدم همش رو رختم روی فرمهای اطلاعتیم ! حالا پهنشون کردم رو صندلی خشک بشن .

۸- هی رفیق میز بغلی که رفتی کرمانشاه ، زوود برگرد که انقده غیبت و حرفای درگوشی دارم برات . این آقای "ف" خیلی مزخرفه . بیا دوتایی خفش کنیم . عمرا تو الان اینجا رو بخونی و احتمالا با مامان کتی رفتین استخر . یا در تدارک تولد جناب اژدهای کوچک !

۹- خانوم حنا من یه عکس پسرت رو دزدیم . اونی که دارهاز خاک گلدون کش میره .  اجازه میدین بزارم رو دسک تاپم ؟

۱۰ - تا اطلاع ثانوی یعنی تا اعلام تاریخ تعطیلات تابستونی من همینم . نوشته هام هم همین فرمیه .

۱۱- این آمار هم چیز بیخودیه ها . هی بشین جمع کن بزن تو سرت . ضرب کن . کلی رقم دربیار . پاکنویس کن . بعد جناب رئیس بگه آفرین حالا ۲۰ درصد بهش اضافه کن ! این جور وقتها میخوام خفش کنم .

۱۲- بای بای  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:33  توسط پوپک  |