تبليغاتX
پوپک

* بعضی رفتارها انگار هرچقدر هم ازشون فراری باشی بعد از یه سن خاصی میاد سراغت . تو سنهای تین ایجری از بعضی کاراری پدر و مادرم خیلی شاکی میشدم . مثل اینکه سعی کن قبل از تاریکی خونه باشی ، سوار تاکسی مطمئن شو ، با اون همکلاسیت نرو و نیا ، صدای ضبط رو کم کن و.... حالا میبینم خودم همه این خصلتها رو با یکی دو درجه تخفیف ، دارمشون . چند وقت پیش خواهره شب مهمون من بود . صبح کچلش کردم انقدر گفتم اگه سرویس نیومد با آژانش برو ، اسم منو بگو ، اشترک رو بگو . بعد هم ۳ بار بهش زنگ زدم و کلی تاکید کردم به محض رسیدن به اداره به من زنگ بزنه !! آخرش گفت شدی عین مامانا!! یا موسیقی . همیشه عاشق صدای بلند موسیقی بودم . اما الان مدام دارم به برادره میگم صدای اسپیکر رو کم کن ! صدای تلوزیون رو کم کن ! و وقتی خواهر شوهر کوچیکه موسیقی رپ گوش میکنه سرم میخواد بترکه و کلی بهش غر میزنم که اینا چیه گوش میکنی !!!

* من کلا زیاد خواب میبینم ! و تمام خواب با جزئیاتش تو ذهنم میمونه . معمولا هم خوابهای سیاسی میبینم! یعنی یا عضو یه سازمان سیاسی هستم در حال فعالیت شدید، یا طفلی جونیر مهره سوخته شده و میخوان سرش رو زیر آب کنن و من با هزار کلک نجاتش مدم ، یا تحت تعقیبم و.... دیشب وقتی به جونیر شب به خیر گفتم نفهمیدم چه جوری خوابم برد . فکر میکنم ۱ دقیقه هم نشد چون وقتی چشمم رو باز کردم دیدم هنوز جونیر با بالش و پتوش درگیره و داره صاف و صوفشون میکنه . وقتی خوابم رو براش گفتم فقط ۲ تا شاخ رو سرش سبز نشد ! حالا خوابم این بود که من یه قاضی هستم و باید تو جلسه دادگاه حکم بدم ولی بلد نبودم چیکار کنم ! تو خواب هم موهای خیلی بلند و لختی و پرکلاغی داشتم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:20  توسط پوپک  | 

۱- رئیس خیلی خیلی بزرگ یعنی دکتر "ز" اعلام کرده دیگه جدی جدی ساعت کار قراراه اضافه بشه . گویا دوتا مرکز دیگه مثل ما ساعت کاریشون ۳ و ۴ هست و فقط ما هستیم که خیلی لردی و رئیسی تشریف میاریم سر کار و سر همین قضیه وزارتخونه هم به دکتر "ز" اخطار داده و خلاصه روزهای خوشی و ۲:۳۰ خونه بودن انگار جدی جدی داره تموم میشه . هرچند یکی دوسالی هست هی بخشنامه و اطلاعیه صادر میشه و حرفش میشه ولی گویا این بار خیلی جدیه .

۲- ما مثل کارگرهای فصلی میمونیم . فقط فرقمون اینه که اونا بهار و تابستون کارشون زیاده و با شروع پاییز کاسبیشون بی رونق میشه اما ما از پاییز تازه با شروع ثبت نام ها کارمون شروع میشه و باید هی بزنیم تو سرمون تا آخر بهار . تابستونا بیشتر تو چرتیم ! مگه اینکه رئیس بزرگه بخواد بره جلسه ای جایی که اون موقع میاد سراغمون و هی آمار میخواد و هی از کارمون ایراد میگیره . مثل همین امروز . این مهندس "ف " کله پوک هم گم و گور شده و هیچ کس نیست بهش بگه بابا پس آمار تو کو؟؟ من و "ز" و "خ" هم هی حرص میخوریم و هی غیبت رئیس کوچیکه رو میکنیم .

۳- ماه رمضون هم داره میاد . خوب من چند سالیه که دیگه تکلیفم رو با خودم روشن کردم و روزه نمیگیرم جزپارسال که بدجوری دلم خواست به یاد قدیما روزه بگیرم که همون روز اول چنان حالم بد شد که دیگه تا آخر ماه سوزش و درد معده ولم نکرد . امسال هم که هیچ چی . اما خیلی دلم برای ماه رمضونهای قدیم و خونه مامان بزرگ تنگ شده. سفره افطار از این سر اتاق تا اون سر اتاق و همه بچه ها نوه ها دور هم به اضافه کلی دیگه از فامیل . از آش و حلوا و فرنی و آبگوشت بگیر تا پلو و خورش . صدای ربنا و بعدشم اذان . یه حس خیلی عجیبی بود . الانم هنوز با وجود ترک روزه داری موقع افطار اذان گوش میکنم . نمیدونم چرا حس میکنم قلبم فشرده میشه . خیلی وقتها هم یه نمه اشکی و...

۴- گاهی وقتها توی بعضی وبلاگهای مامان ها یه چیزایی از قول بچه هاشون مینویسن که من باورم نمیشه و فکر میکنم اینا از تخیل مامانا سرچشمه گرفته نه فکر و مغز بچه ها . اما مکالمه هام با بچه های کوچولوی فامیل عکسش رو بهم ثابت میکنه و میبینم انگار این حرفهای قلمبه سلمبه مال همون مغزای کوچولوی خودشونه. یه نمونه اش دیشب خونه مامان اینا بین من و دختر دایی ۶ ساله :

مژده : میگم تو میتونی پیاده راه بری؟؟

من :آره عزیزم

مژده: نه برای اینکه حامله ای میگم هااا

من : خوب آره میتونم

مژده : حالا دکتر رفتی ؟؟!!

م: بله

مژده: چیا بهت گفته ؟؟

من : هیچ چی گفته حال خودت و نی نی خوبه و باید مراقب خودتون باشین .

مژده :آها حالاتو هم هی پیاده نرو سرکوچه یه وقت میخوری زمین .

بعد از چند دقیقه : میگم تو کلفت داری؟؟؟؟

من:نه!!!!!

مژده : چون حامله ای میگم ها.یعنی میونی کارات رو خودت انجام بدی؟؟؟

این مکالمه تا ۱۱ شب ادامه داشت و به علت خستگی من و دعواهای اطرافیان خانم مورد نظر سخنوری رو کوتاه کرد!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:33  توسط پوپک  | 

ممنون از همه تبریکهای پست قبل ! اول بگم که کنجد اسمیه که جناب جونیر برای این طفل معصوم ما انتخاب کرده و چند هفته ای هم هست که ایشون ملقب شدن به کنجد سادات ! چون در آخرین سونوگرافی کنجد پاش رو انداخته بود رو پاش و پدر عزیزشون فرمودن چون شبها تو هم پات رو میندازی رو پات میخوابی پس کنجد دختره! پس تا اطلاع ثانوی کنجد سادات !

حال من هم فعلا خوبه و دوران بدحالی و اینا تموم شده و ۲-۳ هفته ای هست که دیگه از چیزی بدم نمیاد و خواب آلودگی وحشتناکم هم کم شده و خلاصه انگار روزهای شیرین شروع شدن . هرچند تو اون روزهایی که تهوع وحشتناک داشتم و از شدت سوزش معده چیزی نمیخوردم و غروبهایی که گاهی ۶-۷ بار استفراغ(با عرض پوزش فراوااااااان ) داشتم هم حس خوبی داشتم و فکر میکردم اینم دوره ایه با همه سختیهاش که شاید دیگه تو زندگیم تکرار نشه . اما خوب هنوز اون حسهای مادرانه و عشقولانه که خیلیها از اولش دارن رو ندارم!!  اما تا دلتون بخواد این روزها لوس و ننر شدم و اشکم لب مشکمه . تصور کنین یه پوپک گرد و قلمبه که هی اشک میریزه که واای اگه دیگه لاغر نشم واای اگه بچه طوریش بشه واااای اگه جونیر منو کمتر از قبل منو دوست داشته باشه و جونیر رو تصور کنین با قیافه ای درمونده که مدام داره میگه نه جونم نه عمرم تو همیشه عزیزی و خوشگلی و خوشتیپی ! خلاصه روزهایی دارم! هر روز صبح تصمیم میگیرم خیلی همسر خوبی باشم اما شبها دوباره مراسم ننر بازی تکرار میشه!

دکتر یه آزمایش برام نوشته که نمیدونم اسمش چیه اما اینجور که دیدم آلفافیتوپروتئین و HCG  و یه چیز دیگه توش هست و اینجور که دکتر گفته برای اطیمنان از نبودن نقص در جنینه و باید طی یکی دوهفته اینده انجامش بدم . انگار همه آزمایشگاهها هم اینو انجام نمیدن . اگه شما خانومها انجامش دادین یه توضیحی بدین ممنونم .( دکتر رضا جان دیگه روم نمیشه مزاحم شما بشم)

تاریخ زایمان هم 30 بهمن هست البته طبیعیش . ولی من هنوز میترسم و احتمالا هم سزارین رو ترجیح میدم !

دیگه اینکه من موندم تو یه اتاق یه وجبی که میزکامپیوتر و کمد لباسها توشه چه جوری میشه تخت و کمد بچه جا داد؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:49  توسط پوپک  | 

۱- نه اینکه من هنوز در انزلی لمیده باشم وباقالی قاتق بخورم ها ، نه ، ۲-۳ روزه برگشتم . دست آقای دزد که زد به خونه پدر شوهر هم بشکنه  که مسافرت رو از دماغ همه درآورد !

۲- هنوز اینجا خلوته و خیلیها تو تعطلاتن . از شنبه همه چی به روال عادی برمیگرده و دوباره کارها و احتمالا بدو بدوها و حرص خوردنها شروع میشه .

۳- من نوشتنم نمیاد و نمیدونم باید از چی بگم . پس یه خبر بدم و برم : پوپک و یه کنجد ۱۵ هفته ای در دلش !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:8  توسط پوپک  | 

۱- خانوم "ک" - رئیس کوچیکه -میگه قراره از پرسنل جدید آزمون کامپیوتر بگیریم . میایی؟ میگم آره . میگه به مهندس -رئیس بزرگه - گفتم که تو امروز هستی پرسید میتونه امتحان بگیره؟؟؟ نتونستم چیزی نگم یا به قول خانوم "ک " به هم نریزم . میگم واقعا انقدر بی فکر و بی سواده که فکر میکنه آزمون اینترنت گرفتم برای من کاری داره ؟ فکر نکرده ناسلامتی من رشته ام کامپیوتره ؟ میگه ناراحت نشو . تو باید تواناییهات رو نشون میدی ؟ میگم آخه بعد از ۳ سال که تو این دفترم ؟؟ لااقل میدونه که ۵ سال تو سایت کار کردم ! آخرش گفتم بیخیال من شو من نمیام. هیچ لزومی هم نمیبینم تواناییم رو به آدمی مثل اون ثابت کنم!

۲- بالاخره پروژه الواطی مجردی و دلی از عذا در آوردن و خرید رو با رفیق "خ" عملی کردیم!

۳- خیلی خوبه که اول هفته که خسته بر میگردی خونه همه جا تمیز و گردگیری شده باشه و ملافه ها شسته و اطو شده باشن و دستشویی و حمومت برق بزنه از تمیزی . معمولن خونه ما وقتی آماده ایم برای پذیرایی از مهمونامون خیلی خوشگل و براق میشه ! اینو گفتم که بگم خانواده جونیر دارن میان و یه سفر ۶-۵ روزه هم به انزلی درپیش داریم .

۴- دعا کنین روان من به هم نریزه دوباره!

۵- خوب من میخوام یه اعترافی بکنم اما از ترس فرانکلین لالمونی میگیرم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط پوپک  |