توی کلاس مشاوره خانوم "ف" اول از از همسرامون تشکر کرد که وقت گذاشتن و اومدن. بعد از آناتومی بدن "زن" گفت و از پروسه حاملگی . بعد هم از تغییرات بدن خانوما تو این دوران گفت .از بدخوابی و غرغرو شدن و چاق شدن و دماغ گنده شدن و کمردرد گرفتن تا فرت و فرت گریه کردنهای بیخودی وکمردردهای گاه به گاه و.. بعد هم همه قسمتهایی از بیمارستان روکه مربوط به ما میشد مثل بخش زایمان و اتاقهای عمل و بخش کودکان و صندوق و قسمت گرفتن گواهی تولد و...رو نشونمون داد . پرستارها و پرسنل خیلی خیلی ماه و با ادب بودن و اونقدر با حوصله همه چی رو نشون میدادن و توضیح میدادن که حس خوبی به آدم دست میداد . آخر سر هم رفتیم استخر رو دیدیم که کلی خانوم با شکم های قلمبه و بیکینی پوشیده داشتن با یکی از آهنگهای نانسی عجرم قر میدادن و ورزش میکردن . بعد دوباره خانوم "ف" ازمون درباره سن و تاریخ ازدواج ومشکلاتی که تا به حال داشتیم و اینکه میخواییم طبیعی زایمان کنیم یا نه و اینکه زایمان بی دردر باشه و میخواییم همسرمون موقع زایمان حضور داشته باشه ازمون سوال کرد . بعد توضیح داد علاوه بر ویزیت ماهانه ای که پزشک خودمون انجام میده اون هم هر جلسه قبل از ورورد به استخر ویزیتمون میکنه و وزن وفشار خون رو چک میکنه و ضربان قلب بچه رو گوش میکنه و... بعد از کلاس آقایون انقدر احساساتی شده بودن که دیگه کم مونده وسط بیمارستان خانوما رو کول کنن ببرن خونه ! جونیر که از اولش همراه خوبی بود اما از اون روز به بعد دیگه نمیذاره من یه چیز کوچولو هم بلند کنم – هرچند من گاهی زیرآبی میرم !!- و مدام در حال چک کردن منه که کمرت درد نمیکنه ؟ سوزش معده نداری ؟؟ و... بهتون توصی میکنم اگه باردارین حتما تو این کلاسها و مشاوره ها شرکت کنین . حتما مشاوره ها رو با همسرتون برین . ممکنه یه کم هزینه داشته باشه اما واقعا تو روحیه هر دوتون تاثیر میذاره . تو محیط بیمارستان اونقدر احترام و محبت میبینین که واقعا یادتون میره کجا دارین زندگی میکنین . احساس انسان بودن و محترم بودن بهتون دست میده . نهایتش اینه که اونجا زایمان نمیکنین . اما دوران حاملگی خوبی رو پشت سر میذارین .
پ ن 1: استخر رو بدون آقایون بازدید کردیم!!
پ ن 2: اگه اسم و آدرس بیمارستان رو میخوایین : بیمارستان صارم – تلفن 44670888
www.Saremhospital.com
وقتي رسيدم خونه نهار خوردم ، يه ساعت خوابيدم ، فيلم ديدم ، كوه لباسهاي تابستوني رو گذاشتم تو چمدون ، لباسهاي زمستوني رو گذاشتم تو كمد و كشوها ، لباسهاي شسته شدم رو گذاشتم تو سبد لباسها كه برن تو نوبت اطو ، فيلم ديدم ، يه عالمه انار دون كردم ، شام خوردم ، بازم فيلم ديدم ، دوش گرفتم بعد نگاه كردم ديدم هنوز ساعت ۱۲ هم نشده .چرا وقتي نيستي ساعت تنبل ميشه ؟ فرداش كه حونه بودي اما همه چي خوب بود . ساعت هم مثل هميشه كار ميكرد . هي پسر ، ميدوني بودنت چه امنيتي به من ميده ؟
خونه ریخته و پاشیده اس . از بس خونه کوچیک و نقلیه یه دونه کمد بیشتر نداریم. لباسهای تابستونی و زمستونیمون هم مدام در ییلاق و قشلاق به خونه مامان اینا به سر می برن . چمدون لباسهای زمستونی وسط اتاق کوچیکه ولو شده . کلی سوئی شرت و پلوور و لباسهای آستین بلند چروک و مچاله از توش دراومده . همه رو شستم و و تو تراس و رو مبلها و میزناهارخوری و... پهنشون کردم. خونه یه تمیزکاری اساسی میخواد . پرده ها از عید شسته نشدن و بوی خاک میدن . زیر میزناهارخوری احتمالا پر از انگل شده !! تراس باید اساسی تمیز بشه . کمد لباسها باید منتقل بشه به اتاق خواب خودمون . شاید یه ریزه جا باز شه برای وسایل کنجد که هنوز خریداری نشده ! تو این هوای پاییزی که دیگه از هفته دیگه عصراش میشه مال خودم و میتونم برم تجریش گردی و بعدش بیام خونه و ژاکت گلبهی بپوشم و قهوه مزه مزه کنم حیف نیست فکر کارای خونه باشم ؟؟ ....هوا سرده . میچسبه تو این هوا ، با این آفتاب کم جون لباس گرم بپوشم و پاهای همیشه سردم رو بزارم رو سنگها رو مسیر لوله آب گرم . آی میچسبه . آش رشته میچسبه با یه عالمه پیازداغ و نعنا داغ و سیر داغ .
۱- توی مراسم افطاری که برای هفتیمن سال درگذشت پدر مهندس "پ" برگزار شده بود نشسته بودیم . چه مراسمی ، چه پذیرایی مفصلی ، چه خرجی ، برای جمعی که از لباسهاشون و ماشینهاشون وضعیت مالیشون مشخص بود ، برای جمعی که نصفشون هم روزه نبودن . با جونیر داشتیم فکر می کردیم این کار خودنماییه ؟ چیه ؟ بهتر نبود هزینه اش رو به خانواده های فقیر میدادن ؟ به شیرخوارگاه ؟ یا خرج عروسی و جهیزیه یه جوون ؟
۲- غرور و تعصب رو خوندم . من که همون اولش گفتم خواهر بزرگه زن فلانی میشه ، خواهر کوچیکه زن بهمانی . به نظرم جذاب نیومد . فقط خونه ها و وسایل زندگی و باغها رو خوب توصیف کرده بود . مادره که یه احمق بود . سه تا خواهر های کوچیک هم که همش له له برای شوهر ! هیچ خوشم نیومد . فیلم هم زیاد دیدم . خاطرات یک گیشا ، زیبای آمریکایی ، آشغال و... فقط از زیبای آمریکایی خوشم اومد. گیشا هم مسخره بود !! من چیزیم شده ؟؟ از هیچ کتاب و فیلمی خوشم نمیاد .
انقدر كه نازت ميكنن و لوست ميكنن و جلوت صندلي ميارن كه بشيني مبادا خسته بشي و هي اصرار پشت اصرار كه برات لقمه بيارم؟؟نكنه هوس كني ؟؟ جون من بشين و... باورت ميشه كه شق القمر كردي كه حامله شدي !! خيلي كار مهمي كردي !! كلي باهات حرف ميزنن و وقت دكتر ميدن و وقت مشاوره بيهوشي و وقت مشاوره با همسرخان و وقت كلاس فرزانه جون و تمرين و ورزش و بازديد از بيمارستان و بعد هم هرهفته استخر و ورزش در آب ! سرت سوت ميكشه و يه كاغذ برميداري و همه اينا رو مينويسي مبادا قاطي بشن ! صدات ميكنن كه مشاور بيهوشي اومده . يه پيرمرد تپل و بامزه و مهربون كه همش ميگه چطوري بابا ؟؟ آخرش هم همانم جونير از آب درمياد و هي ميگه سري بعد با بابا ... بيا! كلي بهت دلداري ميده و از زايمان ميگه و حسابي روشنت ميكنه . آخرش هم ميگه پيش زمينه ذهني داشته باش كه اگه بچه نچرخه و كانال زايمان آماده نباشه ميري براي سزارين ! وقتي ميرسي خونه گزارشات رو تلفني به جونير ميدي . بعد يه ليوان چايي و دو تا شيريني كشمشي ميندازي بالا و كاغذهات رو مرتب ميكني و تو ذهنت برنامه ميريزي كه وقت بگيري از فرزانه جون !