تبليغاتX
پوپک

۲۱ گرم رو دیدم . سینما و ماورا قبلا با کلی سانسور نشون داده بود . دیشب نسخه اصلیش رو دیدم . تصور اینکه شوهر آدم کشته بشه بعد آدم بره با کسی که قلب شوهره تو سینه اش داره میزنه بخوابه برام غیر ممکنه .

*

خدایی پاییز به این بی حالی و بی مزگی ندیده بودم . نه بارونی نه ابری . حالا من غروبا که هوس میکنم تو ماشین بشینم بخاری رو روشن کنم بارون بباره ، برف پاک کن کار کنه ، جیپسی کینگ بخونه ، باید چیکار کنم ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 7:57  توسط پوپک  | 

اوضاع خوبه . همه چی روبراهه . سرماخوردگی شدیدی داشتم که با 3 روزاستراحت و زیر پتو موندن و بخور و سوپ و آش و شلغم دیگه الان اثری ازش نمونده . روزها به سرعت برق میگذرن و من اصلا این گذر زمان رو باور نمیکنم . 26 هفته و 5 روز رو از 40 هفته کم میکنم و میگم وااااااااای . فعلا با لگدهای کنجد عشق میکنم . شبها که من میخوام بخوابم انگار یادش میفته فوتبال بازی کنه ، نازش میکنم براش شعر میخونم و حرف میزنم بعدش نمیفهمم اون منو خوابونده یا من اون رو !چند روزی جونیر تهران نبود . روز اولش با هر آهنگ غم انگیزی اشکم در میومد . بعد بهتر شدم . دیشب هم از ذوق اینکه امروز میاد خوب نخوابیدم . دیشب خواب دیدم درد زایمان شروع شده . من تک و تنها توی اتاق زایمان دارم درد میکشم و هیچ کس پیشم نیست . یه خانومی از اونجا رد میشه . بهش میگم مگه قرار نبود زایمان بی درد باشه ؟ مگه قرار نبود شوهرم بالاسرم باشه . میگه تو نمیتونی طبیعی زایمان کنی !! دیگه درد داشت دیوونه ام میکرد . جیغ زدم توروخدا سزارینم کنید! بعد از شدت درد از خواب پریدم!

پ ن : اگه اینجا زیاد مامانی شده و بوی بچه و جیش و پی پی!!! گرفته لطفا تذکر بدین !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:20  توسط پوپک  | 

درسته که آخر شبش پاهام ورم کرده بود و ماهیچه پام سفت شده بود و از شدت خستگی خوابم برد و سریال محبوبم رو ندیدم ، اما در عوضش کلی خاطره برام زنده شد . خاطره اون روز که رفتیم جمهوری لباس عروس ببینیم ، اون روزی که رفتیم لوازم آرایش خریدیم ، اون روزی که رفتیم کارت عروسی سفارش دادیم ، کباب لقمه ای هم که خوردیم عین کباب لقمه اون روز خیلی بهم چسبید. فقط باید ببخشی که مجبور شدی اون وقت شب تو اون پاساژ نیمه تعطیل کارت شناساییت رو گرو بذاری تا کلید دستشویی پاساژ رو بهت بدن تا من برم دستشویی ! اینم از عوارض حاملگیه دیگه !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:58  توسط پوپک  | 

همیشه از آدمایی که - به خصوص خانوما - سعی میکردن قابلیت خانوما رو نادیده بگیرن بدم میومد . همیشه کلی براشون دلیل و برهان میاوردم . سعی میکردم قانعشون کنم . چه درمورد رانندگی ، چه در مورد کار ، چه مدیریت ، چه چیزای دیگه . به خصوص در مورد مدیریت . الانم معتقدم یه مدیر آقای همه چی تموم نداریم . که همه چیش اوکی باشه و همه از عملکردش راضی باشن . پس دلیلی نداره مدام مدیریت خانوما رو زیر سوال ببریم. چون ضعف تو هر دو جنس هست . اما خوب با این همه چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که خانوما تو مدیریت یه سری ضعفهایی دارن که واقعا نمیدونم دلیلش چیه . این مدیر ما -رئیس کوچیکه- که خانومه خیلی زن محترم و باشخصیتیه . همه جوره بچه ها رو درک میکنه . تو کار تو مرخصی تو حمایت کردن ازمون پیش رئیس بزرگه . درضمن برخلاف تصور خیلیها که فکر کردن عقده ای و تازه به دوران رسیده اس اصلا اینطوری نیست . اما چند تا ایراد تو کارش داره که واقعا گاهی میره رو اعصاب . یکیش اینه که یه جوری انگار از آقایون حتی از نوع زیر دست حساب میبره . کاری که بهشون ارجاع میده رو با ترسس وبرز پیگیری میکنه . اونا هم خیلی راحت هرجوری که بخوان جوابش رو میدن و با خیلی از نظراتش مخالفت میکنن . اونم جلو روشون چیزی نمیگه و پشت سر کارخودش رو میکنه و میگه من که نباید به حرف اونا گوش کنم !! مورد دیگه اینه که مسئل کاری رو حتی اونایی که پیش پا افتادن رو خیلی بزرگ میکنه و زیادی از حد شلوغش میکنه . ما بعد از چند سال کار کردن با رئیس بزرگه میدونیم که اون هرازگاهی به یه چیزی پیله میکنه و یکی دوروز بعد بیخیالش میشه . اما این خانوم به محض اینکه رئیس بزرگه حرفی بزنه ، جلسه میزاره و هی توضیح میده هی توضیح میده هی میگه برین تو اینترنت مطلب پیدا کنین . یعنی رسما خفمون میکنه ! کلا خیلی دوست داره که کارای جدید و جالب انجام بده - نه که ما دوست نداشته باشیم - اما عملا ثابت شده کارایی که ما میکنیم برای رئیس بزرگه اهمیتی نداره . یعنی اون انقدر پست و مقام و مشغله داره که دیگه اصلا ما رو نمیبینه . خلاصه که عالمی داریم با این خانوم ک عزیز .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:53  توسط پوپک  | 

امروز رسما از همین تریبون اعلام میکنم من غلط کردم گفتم خانوما میتونن مدیران خوبی باشن . خانوم " ک " عزیز که دیروز رسما گند زدی به اعصاب من ، حتما میدونی که چشمام که الان شده مثل ک.و.ن مرغ ! دلیلش چیه . گریه ! بهتره به جای شلوغ کردن هر چیزی و برزگ جلوه دادن هر کاری و جلو جلو برنامه ریزی برای اتفاقی که نیفتاده یه کم مدیریت یاد بگیری . جونیر میگه یه چیزی گفته یه غلطی کرده خودش پشیمون شده . میدونم اما از دیروز بهش حس خوبی ندارم. باهاش سرسنگینم و زیاد حرف نمیزنم .  کاش امروز تموم شه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:53  توسط پوپک  |