چهارشنبه
بعد از یه روز خسته کننده میپریم تو آسانسور . رئیس بزرگه هم اونجاس و با یه لبخند احمقانه ما رو نگاه میکنه . "ز" چشماش رو گرد میکنه و میگه مهندس امروز خیلی خسته شدیم . گردنمون درد میکنه . اون با همون لبخند مسخره نگاهمون میکنه و میگه بعله مشخصه! میگم از چهره هامون ؟ میگه بعله . هر روز کارتون همینطوره . از آسانشور که میاییم بیرون به "ز" میگم به نظرت مسخره مون کرد یا جدی گفت ؟ و دوتایی میخندیم . سوار سرویس که میشم دیگه اداره و مهندس و خانوم "ک" و مهندس "ف" یادم میره . میرم خونه . همونجایی که میشه بهش پناه برد وغصه های عالم رو فراموش کرد .
پنج شنبه
با آرامشی وصف نشدنی از خواب بیدار میشم . یه خواب راحت وبدون فکر و خیال اداره و کارهای مسخره و حرص خوردن . با آرامش صبحانه میخورم ، دوش میگیرم ، گردگیری میکنم ، تی وی میبینم ، تلفن میزنم خونه مامان اینا . مامان و خواهره رفتن استخر . با بابا کلی دل میدیم و قلوه میگیرم . چقدر خوبه که اون اتفاق لعنتی چند روز پیش فقط ماشین بابا رو داغون کرد اما به خودش آسیبی نرسید . چقدر خوبه که خودش هست ، صداش هست ، گیردادنهای پدرانه اش هست ، سرتکون دادنها و اخم کردنهاش هست. میگم نمیاییم اونجا . میگه اااا تونستین بیایین ... شب یه پیاده روی عالی ، فیلم ، خواب راحت .
جمعه
زنگ میزنیم سینما بلیط رزرو میکنیم . با حسین و آیدا قرار میذاریم ، خونه رو جارو میکنیم ، برق میندازیم، شستنیها رو میشوریم ، متر به دست پنجره اتاق کنجد رو اندازه میگریم ، جای تخت و کمدش رو مشخص میکنیم ، سبزی پلو ماهی میپزیم ، فوتبال میبینیم ، بچه ها میان . میریم سینما . صدای خش خش پفک ها و چیپسها از صدای فیلم بلند تره . بعد صدای تق تق باز شدن در قوطی های نوشابه . بعد هرهر و کرکر جماعت الاف دو ردیف جلوی ما که گویا با مهمونهای عصر جمعه شون اومدن سینما . بعد صدای زنگهای بی وقفه موبایل پسر دم موشی جلوی من که هروقت برگشت یه چشم غره بهش رفتم و کم مونده بود بزنم تو سرش . نیمه های فیلم صداها کم شد و فهمیدیم جریان فیلم چیه . آخرش نتیجه گرفتم من یه مشکلی دارم که دلم میخواد همیشه همه چی منظم باشه و مرتب . شاید سینما جای فیلم دیدن نیست که همه خیلی عادی تخمه میشکنن ، چیپس میخورن ، به هم تلفن میزنن. اس ام اس هاشون رو برا هم میخونن و بعد غش میکنن از خنده ! بعد از سینما یه شام کشششششششدار خوشمزه ، یه گپ 4 نفره و خداحافظی . شب بیخوابی میزنه به سرم و دوباره کابوس اداره .
شنبه
بداخلاق از خواب بیدار میشم. بد خوابیدم . توی آیینه به خودم زل میزنم . با خودم حرف میزنم. بیخیال کار اداره . فهمیدی ؟؟ کار بهت دادن آروم آروم انجام میدی . عجله نمیکنی . تموم نشد فردا . آمار رو تند تند استخراج نمیکنی پررو بشن! عادت کنن !! با لبخند میام سرکار. مینیم رفیق قدیمی با یه لبخند مشکوک وارد میشه . اعتراف میکنه اونم با خودش گفتمان داشته ! کار شروع میشه . یواش یواش کارام رو انجام میدم . وسطاش یه سر به اینترنت میزنم . یکی دو ساعت که میگذره رفیق اس ام اس میده که کارش تموم شده ولی نمیخواد فعلا تحویلش بده . میگم منم همینطور و دوتایی هرهر میخندیم . از شخصیت جدید و پلیدم خوشم میاد . میخوام ادامه بدم !
شاید گاهی نادانی و ندیدن و نشنیدن بهتر باشه . گاهی کبک شدن و سر رو تو برف کردن بهتر باشه . شاید فکر کردن به اینکه آسمون همه جا همین رنگه بهتر باشه . گاهی فکر میکنم چرا کارها رو ما انجام میدیدم بعد آقای ف که تازه یک سال از استخدامش میگذره ، شده نور چشمی آقای رئیس ؟ چرا ما برای شرکت تو کلاسهای رایگان باید گردنمون رو کج کنیم و آخر هم سوال جواب بشیم که به کارمون ربطی داره یه نه ؟ اما اون تو کلاسهایی با هزینه بالا که ربطی هم به حوزه کاریش نداره شرکت کنه و کسی هم نتونه بگه چرا؟ چرا اضافه کاری اون باید از ما که چند سال اینجا داریم کار میکنیم باید بیشتر باشه ؟ مگه بازدهیش از ما بیشتره ؟ مگه کار خارق العاده ای انجام میده ؟ مگه شده تو کارهای گروهی همکاری کنه ؟ مگه شده وقتی همه ما بدو بدو درحال استخراج آمار و تهیه عملکردیم و همه کار از تایپ و کشیدن نمودار و تحلیل آمار و ... انجام میدیم اون یه تکونی به خودش بده ؟ چرا بعد از همه این کارها که انجام میدیم باز هم ، باز هم توی جلسه آقای رئیس میگه مهندس ف نباید کارهای سطح پایین انجام بده و گل لقد کنه !! این یعنی کار ما یه چیزیه تو مایه گل لقد کردن ؟؟ ذهنم شده پر از چرا ؟ شاید بعد از ۶ ماه مرخصی زایمان ، چند وقتی مرخصی بدون حقوق بگیرم و بشینم توی خونه به این امید که این چراها پاک بشن از ذهن خسته ام .
* جواب همه این چراها شاید زاویه ۴۵ درجه کمر مهندس ف باشه .
یه دونه آقای ذوب آهن به خودش گل زد که تیم محبوب ما بالاخره ببره ! من خیلی مچچکرم از پارسا و باباش ( زیاد فکر نکنین ، نمیدونین اینا کین ) . امیدوارم دیشب زیاد حرص نخورده باشن . یه پرسپولیس هم بالاخره دیشب تو وقت اضافه وقت اضافه برنده نشد تا جیگر من یکی حاللل بیاد .
۱- رئیس بزرگه دو روز رفته بود قشم ، شاید برای زدن کلنگ ساختن شعبه بین الملل ! طبق معمول رئیس کوچیکه ) خانوم ک ( قاطی آدما حساب نشده و بی خبر بوده ! چه کیفی داد دیروز . بدون رئیس بزرگ و کوچیک . امروز برگشته . اما تا حالا که این دور و برا پیداش نشده .
۲- آقای "م" میام خفت میکنم هاااا . اون در بالکن رو باز بزار هوا عوض شه . کله پوک بی خاصیت خنگ !
۳- وحشی شدم ؟
۴- این روزا عااااااااااااشق غذاهای پر از پنیرم ! همیچن کش بیاااااد
۵- سید کنجد این روزا به جای لگد زدن تو دل من موج سواری میکنه انگار . شکمم همچین بالا و پایین میره .
۶- گرفتین دیگه!!!
۷- خانوم دکتر عسل مربا آب پاکی رو ریخت رو دستم که زایمان بی درد نیست . کم درده !!
۸- مزخرف بود این پست . کی ساعت ۴ میشه من فرار کنم برم خونه؟؟
۱- از بعد از ماه رمضون که ساعت کاریمون از ۲ شد ۳ و بعد از یک هفته شد ۴ هر روز میگفتم فردا عادت میکنم . اما الان واقعا حس میکنم بریدم . بعد از نهار هوای سنگین دفتر برام غیر قابل تحمل میشه و حس میکنم یه چیزی رو قفسه سینم سنگینی میکنه . وقتی هم میرسم خونه انقدر بی حس میشم که یک ساعت تمااام بی حرکت ولو میشم کف زمین . از دیروز هم قرار شده برای ایکه تو ترافیک نیایش و چمران نمونیم سرویس زود بیاد . اینه که من امروز ۶:۳۰ از خونه اومدم بیرون و ۷:۵ کارت زدم! اگه چند روز دیگه یه پستی اینجا دیدین که تو یه ساعت غیر عادی ارسال شده شک نکنین کار خودمه !
۲ - هرچی به تاریخ زایمان نزدیک تر میشم ترسم از زایمان بیشتر میشه. قراره اگه مشکلی پیش نیاد زایمان بدون درد با حضور جونیر انجام بشه. اما میترسم اون روزای آخر بزنه به کله ام و بگم سزارین !
۳- دلم میخواد برم شمال !
میدونم ، دلم برای این روزای دو نفری تنگ میشه . این روزا که لم میدیم رو تخت ، یا ولو مشیم جلوی تلوزیون ، چایی میخوریم ، انقدر باقلوا میخوریم که میخواییم بالا بیاریم ، فیلم میبینیم ، اخبار گوش میکنیم ، از کارمون میگیم ، حرف میزنیم ، لوس میشیم ، بچه میشیم ، میریم بیرون ، میچسبیم به هم تو این هوای سرد ، از اون علامتهای مخصوص ردوبدل میکنیم ، پشت پنجره آشپزخونه به رعد و برق بارون نگاه میکنیم ، ذوق میکنیم ... من ..دلم ... برای ..این .. روزای خوب ..این روزای قشنگ ...که تو خونه ..فقط خودمم و خودت ..تنگ میشه .
اینکه تو این سالهای زندگی مشترک خواستم تو مسائل مالی شریک و همراه جونیر باشم انتخاب خودم بوده . اینکه همه حقوقم رو خرج زندگی دونفره مون کردم ،اینکه تو پرداخت قسط ها شریکش بودم ، اینکه هیچ وقت برام مهم نبوده که ماشین یا زمین به نامم باشه ، اینکه برای خرید هیچ چیزی بهش فشار نیاوردم ، اینکه خیلی وقتها از چیزی که خواستم گذشتم همه و همه خواست خودم بوده و نه اون . اما حالا چند وقتیه دارم فکر میکم این روش درسته یا روش زنای حسابگر . که پس اندازهای یواشکی دارن ، که همسرشون نمیدونه چقدر حقوق میگیرن ، که عقب افتادن قسط براشون مهم نیست ، که همیشه بهترینها رو خریدن و بهترینها رو داشتن اما به قیمت سرکیسه کردن شوهر . کدوم درسته ؟ دارم فکر میکنم که همسران من و امثال من ارزش کار ما رو میدونن ؟ یا نه اصلا براشون فرقی نمیکنه و ما هر روشی در پیش بگیریم عادت میکنن ؟