تبليغاتX
پوپک

یکسال گذشت از اون روزی که با دو تا خط موازی قرمز فهمیدم یه عضو جدید داره به خانواده کوچیکمون اضافه میشه .یادم نمیره  یادم نمیره یادم نمیره، حس وحال اون روز رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط پوپک  | 

1-گاهي كه به گذشته فكر ميكنم ميبينم چقدر دلم براي اون روزهاي دونفره بودن و بيخيالي و سرخوشي تنگ شده . از وقتي پسرك كوچولو به جمعمون اضافه شده نه كتاب خوندم نه يه مجله رو كامل خوندم و نه  يه فيلم رو تا آخر ديدم  . با جونير هم كه تا ميام حرف بزنم جيغ آقا پسر بلند ميشه يا شير ميخواد يا بايد پوشكش عوض بشه يا دلش بغل ميخواد يااااااا . اين جور وقتها عجيب براي اون روزا دلتنگ ميشم . اماااا اين دليل نميشه كه بگم از وضع موجود ناراضيم . به خودم قبولوندم كه هر دوره از زندگي شرايط خاص خودش رو داره كه بايد باهاش كناراومد . ضمن اينكه هر دوره اي گذارست و قرار نيست شرايط ندگي هميشه همينجور بمونه . ميدونم كم كم اوضاع تغيير ميكنه . همونطور كه الان  با روزاي اول تولد رادين قابل مقايسه نيست . ميدونم به زودي پيك نيك رفتنها ، مسافرتها ، خوش گذرونيها و ... شروع ميشن . من ميدونم كه همه چي به روال عادي برميگرده . ميدونم . و خوشحالم كه هميشه تو هر دوره از زندگيم بهترين استفاده رو از لحظه بردم و كم پيش اومده كه افسوس گذشته و زمان از دست رفته رو بخورم .

 2- قبل از بچه دار شدن فكر ميكردم به محض تموم شدن مرخصي زايمان برميگردم سركار اما حالا وقتهايي كه اين فرشته كوچولو تو بغلم شير ميخوره و بعد نگاهم ميكنه و يه لبخند خوشگل ميزنه و شير از گوشه لبش جاري ميشه ،انگار يكي قلبم رو فشار ميده و ميگه بي انصاف دلت مياد اين عروسك رو ببري مهد ؟ دلت مياد اون رو از آغوش امن خودت جدا كني ؟راستش از قبل يه تصميمهاي گرفته بودم براي نرفتن سركار البته تا يك سالگي رادين . جونير كه ميگفت هرجور خودت ميدوني . ميخواي هم برو . اين همه بچه ميرن مهد رادين هم يكيش . اما وقتي با دوستام و آشناهام كه يا بچه دارن يا يه جورايي با مهدها در ارتباطن صحبت كردم ديدم واقعا قبل از سه سالگي بهتره بچه تو خونه باشه . اينه كه تصميم براي سركار نرفتن جدي شده . تصميم دارم تا بهمن سال آينده نرم سركار . اگرم تا اون موقع كسي رو جايگزين من كردن ميرم جاي ديگه . اما درعوض خيالم راحته كه لحظه لحظه نوزادي رادين رو دركنارش هستم و لذت ميبرم . خيالم راحته كه بعدها عذاب وجدان نميگيرم كه كاش وقت بيشتري براش ميذاشتم . الان فقط دلم ميخواد كنار بچه ام باشم و اون رو در آغوش بگيرم و حس امنيت رو بهش منتقل كنم . خيالش رو راحت كنم كه مامان كنارش خواهد بود . تا هروقت كه لازم باشه .

3- به رادين سر نميزنيد ؟

پ ن : رفيق قديمي ، نهايتش ميرم مركز بهداشت قرچك ! تو هم ميايي ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:12  توسط پوپک  | 

 سلام بابا عماد

این چه رفتنی بود ؟ بی خبر ؟ بی خداحافظی ؟ بدون دیدن رادین که حالا تپل شده ، شیطون شده ، میخنده و ذوق میکنه . این چه رفتنی بود ؟ مگه قرار نبود تعطیلات خرداد بیاییم اصفهان ؟ پس کجا رفتین ؟ پس این صدای قرآن چیه ؟ این قاب عکستون با نوار مشکی چیه ؟ چرا صندلیتون نیست ؟ این چه رفتنی بود بابا عماد ؟ مگه نگفتین عروسم امسال حالم خوبه میریم شمال ؟ به 24 ساعت نکشید  که پرواز کردین و رفتین . دیگه کی زنگ میزنه به من و میگه فصل توت بیا شهر شوهرت توت بخور . دیگه کی برای من شاتوت های حیاط رو قایم میکنه ؟ چه خوب شد سرمای زمستون انارهای شهرتون رو از بین برد . وگرنه پاییز امسال کارتن های انار به دستمون میرسید بدون اینکه روش نوشته شده باشه برای پوپک جان . باورم نمیشه . 9 روز میشه که نیستین اما هیچ کس باور نمیکنه نبونتون رو . دیگه کوچه های خانه اصفهان دلگیر شدن . دیگه پیاده روی تو کوچه های پر درخت محله شادم نمیکنه که هیچ یه کوه غم میذاره رو شونه هام . این چه رفتنی بود ؟ بی خبر . بی خداحافظی . زود بود به خدا . خیلی زود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:25  توسط پوپک  |