پسرك بيخوابي زده بود به سرش . يه پتو پهن كردم تو هال و آوردمش اونجا و دراز كشيدم كنارش . مثل يه بچه گربه شروع كرد به بازي و قل خوردن . گاهي هم من رو نگاه ميكرد .منم كلي تلاش كردم كه نخورمش . چشمام رو بستم كه فكر كنه خوابم و اين كار براش نشه عادت . بالاخره خسته شد و نق زد و چشماش رو ماليد . سريع بهش شير دادم و خوابوندمش . بعد ديگه خودم خوابم نبرد . يادم اومد اي داد بيداد از ديروز مرخصيم تموم شده و بايد پيگير شم ببينم درخواست مرخصيم به كجا رسيده . بعد ياد خانوم "ك" افتادم كه رفيق قديمي رو دلخور كرده بود. بعد يادم افتادم به ماههاي آخر بارداري كه خانوم "ك" ميگفت كاش كسي رو به جات بياريم كه كارهات نمونه . بعد تصميم گرفتم كه بهش زنگ بزنم يا برم اداره و تمام دلخوريهاي اين مدت رو بهش بگم . بعد يه كمي حرص خوردم . بعد به خودم اومدم ديدم انگشت اشارم رو هي تكون ميدم انگار حانوم"ك" نشسته روبروم . ديدم اوضاع داره قمردرعقرب ميشه و اگه بنده خدا نزديكم بودم حتما خرخره اش جويده ميشد . اين شد كه گفتم پاشم بيام اينجا يه كم سبك بشم و اين فكراي مسخره هم برن دنبال كارشون.
كارهاي رادين رو انجام ميدم و حسابي سيرش ميكنم و ميدمش دست مامان و ميرم طرف اداره . اول ميرم بانك . اوه ماي گاد ! ديگه لازم نيست وايسيم تو صف و مشت بخوريم ، چه با كلاس شده اداره ! حقوق رو ميگيرم و قسطها رو ميدم ميرم طرف ساختمون خودمون . تو آسانسور دكمه 6 رو فشار ميدم و ديگه دلشوره شروع ميشه . وقتي ميرسم ميبينم زري جون همچنان نيمه وقته وامروز آف ميباشد و رفيق قديمي هم رفته كرمانشاه ور دل مامان كتي ! خانوم "ك " يا همون رئيس كوچيكه ميره رو منبر و ميگه برو نزديك مامانت و رادين رو بده مامانت نگهداره ومهد نذارش و از اين حرفا ! بهش ميگم راستش من اومدم مرخصي بدون حقوق بگيرم . يهو قيافش يه جوري ميشه و ميگه آخه رئيس امروز خيلي خوش اخلاق نيست ! وقتي ميبينه سمج تر از اين حرفام ميگه باشه برو پيشش . ميرم پيشش . مهندس "الف " سابق و دكتر "الف " فعلي كلي هم خوش اخلاقه و كلي هم درمورد مهد اداره كه بيخوده حرف ميزنه و ميگه اگه پسرت رو بذاري مهد خصوصي بهتره و از اين حرفا . منم سريع سو استفاده ميكنم و ميگم اگه شما اجازه بدين ميخوام تا بهمن نيام سركار كه يك سالش بشه بعد تصميم بگيرم چيكار كنم . ميگه باشه موردي نداره درخواست بنويس . تو دلم ميگم اي خانوم "ك" كله پوك و ميام بيرون . درخواست رو مينويسم و به خانوم "ك" توضيح ميدم كه تا حالا كارهام رو رفيق قديمي انجام داده . باز با يه قيافه اي ميگه باشه اگه كارات نميمونه كه مشكلي نيست . دلم ميخواد بهش زبون درازي كنم كه ور خوب وجودم ميگه ولش كن . ميام تو محوطه و با تلفن به همه خبر خوش رو ميدم . بعدش ميگم حالا وقت تجريش گرديه تنهاييه . ميرم تجريش و اولش تصميم ميگيرم ذرت مكزيكي بخورم بعدش سر از آش و حليم سيدمهدي درميارم و تو اون ظهر داغ مرداد يه كاسه حليم ميخورم و حال ميكنم . بعد هم دو دست لباس خوشگل براي پاييز پسرك ميخرم و يه شال گوجه اي جيغ برا خودم و بعد ميرم سوار تاكسي ميشم . بعد ديگه ميگه چهره پسرك از جلو چشمم كنار ميره ؟؟ صداي خنده هاش ميپيچه تو گوشم و اون چشماي براقش ديگه ولم نميكنه . بعد دوباره يادم مياد كه تا شيش ماه ديگه هم باهميم و ميتونيم عشق كنيم . بعدش هم خدا بزرگه .
يه جمعه ۳ تايي . ديشب كه بچه ها رفتن و من و تو تا ۲ صبح هرهر و كركر كرديم و تا ۱۱ ظهر هم با كنجد سابق و رادين فعلي خوابيديم و بعد هم لنگ ظهر صبحانه خورديم و بازم رادين خوابيد و من و تو ولو شديم جلو تي وي و تو فيلم ديدي و من نسيم هراز محبوبم رو ورق زدم حس كردم زندگي خيلي قشنگه . كي ميگه سخته ؟ كي ميگه بچه بياد زندگي تعطيله ؟