بعد از حدود يك ماه و نيم كه دورمون شلوغ بود ، يعين يا ما اصفهان بوديم ، يا اونا اينجا بودن ، يا همه باهم شمال بوديم بعد دوباره با هم برگشتيم تهران ، يه مرتبه با رفتن مهمونها خونه خالي شده . ديروز رادين كلي غر زد هم به خاطر دندونش هم به خاطر تنها شدن . مامان اينا هم نقاشي دارن و به خاطر بوي رنگ تلپ شدن اونجا هم تعطيله ! امشب هم شركت جناب جونير رو به صرف افطار دعوت كرده . از الان حوصلم داره س ميره. يا بايد خواهره رو اغفال كنم بياد اينجا يا برم خونه رفيق قديمي.
اون روز كه دم در پاركينگ آقاي "ص " رو با يه خانوم تو ماشينش ديديم ، تو ساعتي كه همسرش سر كار بود ، بعد اون با ديدن ما رفت ته كوچه يه حس بدي پيدا كردم كه تا آخر شب ولم نميكرد . يه بغضي انگار تو گلوم بود كه ولم نميكرد لامصب . آخر شب ، روي تخت دراز كشيده بوديم ، گرمي نفسهات رو كه حس كردم با خودم گفتم يعني يه روزي ... اين شد كه رو كردم به تو و گفتم هر وقت دوستم نداشتي به خودم بگوو..بعد اون اشكهاي كوفتي اومدن . وقتي نوازشم كردي و صورتم رو بوسيدي و گفتي تو عشقمي . ديگه از اين حرفها نزن. دلم خواست دنيا همونجا همون لحظه متوقف بشه.
پسرك روي زمين در حال بازي است . من در آشپزخانه ميپلكم . ناگهان همه جا تاريك تاريك ميشود . در سكوت مطلق خانه صداي نفسهاي پسرك را ميشنوم . كورمال كورمال به سراغش ميروم. چشمهايش را گرد كرده و با تعجب به اطرافش نگاه ميكند . درآغوش ميكشمش و در گوشش زمزمه ميكنم" مامان اينجاست . نترس" به دنبال شمع ميگردم و كبريت . پسرك را روي زمين ميگذارم . گريه ميكند . به سرعت شمع را روشن ميكنم و بغلش ميكنم و زنگ ميزنم به جونير. "برق نداريم . شمع بخر " جونير كه مي رسد جعبه شمع را به دستم كه ميدهد و بازش كه مينم ميبيتم قد شمعها نصف شده ! هوا گرم است . پسرك نق ميزند . گرسنه ايم . سيب زميني را در تاريك سرخ ميكنم و زير لب غر ميزنم . فكر ميكنم ريشه ديگر چيست ؟ خاك چه معني ميدهد ؟ كاش ميشد تمام زندگي را در چمداني جمع كنم و با خانواده كوچكم بروم گوشه دنجي پيدا كنم و بيخيال سرزمين مادري و هرچه خاطره است شوم . كاش ميشد . كاش ميشد .
فكر ميكردم با يه پسر شش ماهه گرمايي سفر خوش نگذره و ما بشيم رفيق نيمه راه و برگرديم تهران . اما رادين حسابي با مامان و باباش همكاري كرد و اجازه داد سفر خوبي داشته باشيم . انزلي و رشت و ماسوله و فومن رو قبلا رفته بودم . امسال علاوه بر اونها لاهيجان و لنگرود و چمخاله هم رفتم . به نظرم چمخاله يه گوشه بهشت ه . چقدر دنج ، چقدر قشنگ و چه ويلاهايي . حتما يه روز كه پولدارتر از حالا باشم و تو تهران هم يه خونه نقلي داشته باشم ميرم چمخاله يه زمين ميخرم رو به دريا . بعد يه كلبه توش ميسازم و يه شومينه توش و يه صندلي ننويي هم كنارش بعد پاييز كه بارون سوزني ميباره ميشينم رو صندليم و قهوه ميخورم و زل ميزنم به دريا . ديگه هم به آمار و عدد و رقم و هيئت امنا و فرايند بهينه سازي و كوفت و زهرمار فكر نميكنم . حالا ببين .
پ ن : اين عكس تقديم به بچه محل جونير . عكسهاي شمال بعد از برگشتن عمه جان رادين از شمال و تحويل گرفتن دوربين در وبلاگ خودش گذاشته خواهد شد . اينجا وبلاگ شخصي شخص شخيص بنده مباشد !
