تبليغاتX
پوپک

اگه ميگم اون روز تو اداره بهم خوش گذشت ، نه براي اينكه دلم براي اونجا تنگ شده بود ، براي اينكه دلم براي باهم بودن و هر هر و كركر و غيبت و تعاوني رفتن و بانك رفتن و اينا تنگ شده بود.

پ ن : اون شب خونه مامان اينا ، وقتي با دسته گل اومدي نميدوني چه حالي شدم . مرسي كه يادت ميمونه من عاشق گلهاي رز پشت چراغ قرمزهام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:49  توسط پوپک  | 

گفتم حالا كه آقايون خون خوابيدن بيام و از حال و هواي  خودم تو اين روزا بگم و اينكه چقدر احساس خوبي دارم . اول اينكه كم خوري و يه كوچولو ورزش و البته دوندگيهام به دنبال مرد كوچيك خونه باعث شده 1 كيلو ديگه كم كنم .لباسهاي قبل از بارداري داره اندازه ام ميشه . شكم  ه هم كوچيك تر شده و ديگه جلوي 4 نفر كه مي رسم مجبور نيستم هي بخورمش يا گن بپوشم و خودم رو خفه كنم . كتاب خوندن رو هم شروع كردم . اخرين كتابي كه خونده بودم " هيچ يك از آنها باز نمي گردند " بود كه تو ماههاي آخر بارداري شروع كردم و هرگز تمومش نكردم . چند روز پيش چند تا كتاب از كتابخونه خواهره كش رفتم كه يكيش مجموعه داستان "مرگ بازي " بود كه همون شب اول تا 2 صبح  خوندمش ، نه بلعيدمش ! حالا هم "ناطور دشت " رو شروع كردم و الان فصل 4 هستم. يه كتاب هم خانوم "ك " براي تولد رادين بهم هديه داد كه هر از گاهي يه فصلش رو ميخونم، در مورد زندگي و قواعدش . ديگه اينكه بالاخره كائنات دست به دست همه دادن و من بعد از 2 سال و اندي رفتم استخر ! فعلا پول چند جلسه رو پيش دادم كه مجبور بشم برم . دارم سعي ميكنم مثل قبل از بارداري به خودم  توجه كنم. هر شب قبل از خواب مراسم مسواك و لوسيون و كرم كف پا و چرب كردن ناخن و... رو انجام ميدم. دوباره هربار بعد از حمام كلي كرم به موهام ميزنم و روغن ميزنم و ميشم همون پوپك موفرفري قديمها ! مهم تر از همه اين كه دارم سعي ميكنم مهربون باشم و انقدر به  جونير عزيزم گير ندم كه تا حالاش موفق بودم. خلاصه اوضاع خوبه و منم خوشم و اين يعني خودخود زندگي .

پ ن : گفتم اينم بگم كه يك هفته اي هست كه  پسرك ما وقتي ميخوابه ساعت به ساعت بيدار ميشه. گرسنه هم نيست. فقط گريه هاي سوزناك ميكنه كه بايد بغلش كنم تا دوباره بخوابه . ديگه دم دماي صبح دوتا دستهام بي حس ميشن و كتف و گردنم داغون . اما بعدش ديگه آقا كوچولو ميخوابه و منم تا ظهر ميخوابم و بعد كه بيدار ميشه و يه لبخند ميزنه و دستم رو كه ميگيره ميذاره رو صورتش باز من ميرم تو آسمونا و يادم ميره شبش چه بلايي به سرم آورده . اينو گفتم براي ناتالي كه وقتي تازه مامان شده بود تعجب ميكرد از اينكه ماماناي وبلاگستان از اين سختيها چيزي نگفته بودن . وقتي به صورت معصوم اين فرشته ها نگاه ميكني ديگه همه سختيها فراموش ميشن .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:27  توسط پوپک  | 

رادین تو کالسکه بود و داشتیم خیابون گردی میکردیم با مامان . یه مرتبه زد زیر گریه . صبر کردم ببینم آروم میشه یا نه که یهو یه خانوم فضول اومد گفت نذار گریه کنه . زجر کشیدی تا به دنیاش آوردی . دلم خواست جفت پا برم تو دهنش . دیگه خیلی جلوی خودم رو گرفتم فقط گفتم شما لطفا بفرمائید.اینافکر میکنن احتمالا اگه حرف نزنن لال از دنیا رفتن ؟؟

پ ن : نمیتونم در مقابل حرف مفت ، بی منطق ، زور، نامربوط و هرگونه دخالت وفضولی بیجا ساکتبشینم . بذار بگن پررو بگن بی حیا بگن زبون دراز .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:42  توسط پوپک  | 

میگه بچه خواهر عزیزه ولی بچه برادر یه چیز دیگه اس . میگم چرا ؟ چه فرقی داره؟؟ میگه آخه آدم با بچه برادرش هم خونه !! پس مادر و خونش زرشک ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:14  توسط پوپک  |