۱- بعد از ۱۰ ماه مادام موسیو رفتیم مهمونی . یه تولد حسابی تو یه باغ که تا ۲۴ ساعت بعدش صدای جناب دی جی هاش میوزیک تو گوشم زنگ میزد "حالا دسا بال دسا بالا " . رادین رو سردیم به مامان فریده و عمه مری و رفتیم و حسابی از خجالت قرهایی کهیه سال و خورده ای تو کمرمون مونده بود دراومدیم . پری جون ۳۰ سالگیت مبارک .
۲- پیرو بند قبلی ، ما هروقت خیلی خوش خوشانمون میشه بعدش از دماغمون درمیاد. مثل روزی که از اصفهان برگشتیم . رادین یه مرتبه از این رو به اون رو شد و گریه گریه گریه و دیگه اخرش من و جونیر داشتیم میشدیم دو تا هاپو ازنوع پاچه گیر که دیگه ختم به خیر شد .
۳- انقده خوشحال میشم وقتی میبینم لباسهای قبل از بارداری اندازه م شدن.فکر کن از شلوارهای لوله تفنگی تا دامن های یه وجبی همه رو دیگه راحت میپوشم و لازم نیست موقع در آوردنشون به هن و هن بیفتم . اماهنوز تا ۵۷ فاصله دارم .
۴- میگم چرا برای بعضی ها خیلی عجیبه که ادم با خانواده شوهرش زیاد رفت و امد کنه ؟ واحساس میکنن احتمالا کسی که با مادرشوهر و خواهر شوهرش خوب باشه ببو گلابیه ؟؟
۵- خبرنگار عراقی رو دیدین ؟ بعدش حتما جناب مرآتی رو هم دیدین که با یه جفت کفش راه افتاده بود تو خیابونا و به مردم میگفت تو اگه جای اون خبرنگار بودی چه جور کفش پرت میکردی طرف بوش ؟؟ مردم ما هم که ...
۶- چسبیدهاااا .پرحرفی رو میگم
1- خواهره دوباره تصميم گرفته پله هاي ترقي رو طي كنه و امسال بعد از چند سال دوباره دانشگاه قبول شده. آدم دانشگاه هم قبول ميشه اينجوري : روبروي دانشگاه يعني نه يه ذره اين ور نه يه ذره اون ور ، روبرووووش خونه عمو سومي ، چند تا خونه اونور تر خونه دخترعمو ، يه كم اون ورتر خونه دختر خاله مامان ، دو تا كوچه اون ورتر خونه دايي سومي ، حالا بماند كه با يه تاكسي ميشه بره خونه اون يكي عمو و يه لشگر دختر عمو و پسرعمو و .... . اين آخر هفته هم كه گذشت ما همراهيش كرديم و رفتيم آمل و كلي با زندايي ياد قديما افتاديم و آمل گردي و دهكده طلايي و به قول خودشون دم پل ! ديشب هم برگشتيم. رادين هم مثل هميشه خوش سفر .
2- سر قولي كه به خودم دادم هستم . ناتور دشت و كافه پيانو تموم شد . از امشب احتمالا پلو خورش مرادي كرماني رو شروع كنم. ميگم شماها كه كافه پيانو رو خوندين نظرتون درمورد آخرش چيه ؟؟
3- ميبينين يهويي پاييز هم رسيد به آخراش . اين يعني دوماه و نيم ديگه من بايد برم سركار ، بعدش دوباره خونه تكوني و چي بخرم و چي بپوشم و واي لاغر نشدم هنوز و يه سين هفت سينم كمه و ...
با گریه هاش گریه میکنی ، با خنده هاش میخندی . اگه شکمش کار نکنه غصه میخوری که چرا ، اگه کار کنه محتویات پوشکش رو زیر و رو میکنی ببینی چیز مشکوکی پیدا میشه یا نه ؟ برای دندون در اوردنش پابه پاش زجر میکشی ، برای بدخوابیهاش توهم بیخوابی میکشی ، برای هر کار جدیدش ذوق میکنی ، دستش رو میگری و تشویقش میکنی برای قدمهای بیشتر ، برای هر حرف و کلمه جدیدی که یاد میگیره به آسمونها میری،حاضری از خوابت ، خوراکت ، رفاهت ، آرامشت بزنی که اون خواب خوب و خوراک خوب و رفاه و آرامش داشته باشه . به همه اینا فکر میکنی و لذت میبری اما بعدش یادت میاد که تو هیچ حقی در رابطه با اون نداری ، حتی نمیتونی براش یه حساب پس انداز باز کنی ، چون ممکنه سودش رو به جیب بزنی و بری . قیم قانونیش هم نیستی . تازه چند سال دیگه که بره تو اجتماع هیچ جا ازش نمیپرسن اسم مادرت چیه . عکسش رو هم که بخواد پشت نویسی کنه مینویسه رادین فرزند جونیر !! بیخیال . اینجا ایرانه . هنوز عادت نکردی ؟