با مادر شوهر رفته بودیم برای انجام یک کار اداری. یه خانم اصفهانی از نوع کنجکاو کنارمون نشسته بود و هی لبخندهای یه وری میزد و مشکوک نگاه میکرد. آقای مسئول من رو صدا زد و آدرس خونه رو پرسید . پلاک رو یادم رفت بگم. دوباره صدام کرد پرسید و من گفتم ۲۸. خانوم کنجکاو با لبخند گفت سنتون رو پرسیییید؟؟؟ گفتم نه . شب داشتم برای خواهر شوهر کوچیکه تعریف میکردم یهو گفت وااااااااای پوپک میخواسته بیاد خواستگاریت !!! بعد که فهمید رادین هم باهامون بوده خیالش راحت شد و گفت هاااا پس نی نیت رو دید !!
امروزوقتی آقایون پای تی وی بودن و من باپسرک تو اتاق بازی میکردم و فقط گوشم تیز بود بشنوم بالاخره چی میشه و وقتی پنالتی اعلام شد و بازی مساوی شد دیگه مطمئن شدم عشق به استقلال هم رفته تو پستوی خاطرات کنار بقیه خاطره های نوجوونی و اوایل جوونی .
رادین ، عزیز دلم ، پسرخوبم ، اگه صبرم کمه تو ببخش . اگه زود از کوره در میرم تو ببخش ، اگه مادر خوبی نیستم تو ببخش . اگه دیشب از دستت عصبانی شدم و به خودم تو و همه دنیا بدو بیراه گفتم تو ببخش . این روزها زود خسته میشم و کم میارم. شاید دلیلش ضعیف بودن منه. شاید دلیلش آخرین روزهای توخونه بودن و با هم بودنمونه . شاید هم نه. دلم میخواد بدونی به اندازه تمام دنیا برام عزیزی . کوچولوی شیرینم ، وقتی منو میبوس،وقتی دست میندازی گردنم و خودت رو برام لوس میکنی دلم میخواد زمان همونجا متوقف بشه ومن مست بوی شیرت و بوی زیر گلوت بشم. دلم میخواد همیشه پسرکوچولوی خوردنی خودم بمونی . دلم میخواد بدونی چقدر بودنت خوبه و شیرینه . پسرم ، تولدت مبارک.
* دیروز هم تولد جونیر بود. فردا هم تولد من.
دیروز وقتی رفتم دیدن بچه ها "س" احوال رادین رو پرسید و من گفتم قراره یه مدت بمونه پیش مامان . بعد پرسید آخه شما که خیلی از هم دورین جواب دادم که میریم تلپ میشیم اونجا !! گفت میخوای به "م" بگیم شاید بتونه کاری کنه که رادین از اول سفند بره مهد ؟* آخه خواهرش که مربیه اونجاس رئیس مهد هم دوستشه. قرار شد فکرام رو بکنم وبهش خبر بدم . حالا از دیروز که برگشتم از اداره انگار یه کوه غم تو دلم باشه ، هی پسره رو نگاه میکنم و آه میکشم . هی تو ذهنم مجسم میکنم کله سحر باید از رختخواب گرم و نرم بکشمش بیرون و ببرمش مهد ، اگه گریه کنه ؟ اگه دلش بخواد خودش رو لوس کنه ؟ اگه اگه اگه... دیشب انقدرگریه کردم و وقتی خواب بود بوسیدمش و ازش معذرت خواهی کردم . میدونم خیلی از بچه ها از ۴-۵ ماهگی رفتن مهد و عادت هم کردن. اما فعلا هضمش برام سنگینه. اینکه میخوام برگردم ربطی به نیاز مالی نداره. از توخونه موندن وانجام کارای تکراری خسته شدم . میترسم موقعیت شغلیم به خطر بیفته . میترسم استقلالم از بین بره . دلم میخواد گاهی برای خودم زندگی کنم .دلم میخواد به غیر از مامان خوب بودن - اگه باشم - توزمینه های دیگه هم فعال باشم . هرچند میدونم دلم برای لحظه هایی که با هم بودیم تنگ میشه. صبح هایی که باهم بیدار میشدیم و پسرک میومد میچسبید به من و قل میخوردیم و اون میخندید ، صبحانه میخوردیم و اون تمام لباس خودش و من وفرش خونه رو پنیری میکرد . من دراز میکشیدم جلوی تی وی و اون یه دوری تو خونه میزد و میومد یه کم م.ی. م.ی میخورد ومیرفت و بعد میومد و میفتاد رو سر من برای بازی و من قلقکش میدادم و اون من رو گاز میگرفت. دلم برای تمام این لحظه های قشنگ تنگ میشه از الان. اما این رسم زندگیه انگار. کاش این اشکهای کوفتی و این عذاب وجدان شرشون رو کم کنن.
* مهد اداره دو بار در سال پذیرش داره. فروردین ومهر.
هوای عالی ، روحیه عالی ، بدن های خسته و کوفته ، پاهای ورم کرده و تاول زده ، ساک و چمدان پر و پیمان ، جیب وکیف خالی شده ، اضافه وزن خصوصا در ناحیه شکم و لپ ، همه و همه یعنی ما رفتیم کیش و خیلی خوش گذشت و اینا!