از وقتی پسرک به جمع ما اضافه شده از اطرافیان زیاد میشنوم که بذار بزرگ بشه همچین ولت میکنه میره ؟؟!! انگار من گفتم باید تا آخر عمر بچسبه به من ، یا انگار من خودم نرفتم دنبال زندگیم . واقعا ما چرا بچه دار میشیم ؟ با چه دیدی ؟ با چه نگاهی ؟ به بچه به عنوان یه عصای دست نگاه میکنیم که تو پیری و کوری دستمون رو بگیره و دنبال دوا و دکتر و قبض آب و برق و حقوق بازنشستگیمون بدوبدو کنه ؟ من خودم فکرم این بود که زندگی زیباست ، من عاشق زندگیم ، دارم از زندگی با همه پستیها و بلندیها ، سختیها و ناخوشیها لذت میبرم. همسرم و زندگیم رو دوست دارم. بذار ثمره این زندگی رو به دنیا بیارم تا اونم از این لذتها بهره مند بشه. بذار یه پرنده کوچولو به این دنیا بیارم و بهش عشق ورزیدن رو یاد بدم و پرواز رو البته . و وقت پریدن کمکش کنم بپره . از روز اول به دنیا اومدن رادین هرکسی گفت میبینی چقدر سخته ؟ گفتم نه سخت نیست . به نظرم اگه سخت هم باشه نباید غر بزنم و گلایه کنم چون اون نخواسته بیاد من خواستم. پس باید تحمل سختیهاش رو داشته باشم . دیروز که رادین طبق معمول هر صبح گریه و زاری کرد و اشک منو در آورد تا رفت مهد دلم پیشش بود و ساعت ۱۰ رفتم سراغش . خانوم "ژ" بهم گفت انقدر نیا بهش سر نزن چون اون هیچ کاری برات نمیکنه . بهش گفتم مگه قراره کاری بکنه ؟ مگه ما کاری برای پدر و مادرمون کردیم ؟؟ راستش این مدل حرف زدن رو و این مدل فکر کردن رو درک نمیکنم . چرا پدرها و مادرها انقدر از بچه ها توقع دارن ؟ مگه این بچه ها خودشون خواستن به دنیا بیان. ما خواستیم . پس چرا انقدر با توقع های بیجا و اعصاب خورد کن دست و پاشون رو میبندیم ؟ چرا قبول نمیکنیم نباید برای زحمت هایی که کشیدیم و البته وظیفه مون بوده حق نداریم منت سرشون بذاریم ؟ نظر شما چیه ؟ شما جزء کدوم دسته اید.
پ ن ۱ : تازگیها منم زیاد غر میزنم. و میدونم کار بدیه . سعی مینم نکنم . اینم یه اعتراف.
پ ن ۲: امیدوارم سالها بعد این نوشته رو که خودنم شرمنده نشم !!!
پ ن ۳: دیا خانومی اینم به خاطر گل روی شما. نمیونی چقدر فسفر سوزوندم هاااا
پ ن ۴: دیگه پ ن بسه . خوب ؟؟
مشغول کارم به شدت ، پامیشم که خستگی در کنم و یه آخیش بگم که "ز" میگه حالا سفر خوب بود ؟ کجا رفتین ؟ با آّب و تاب میگم که همدان . و به به چه هوایی و چه جاهای قشنگی و... میرسیم به هتل و میگم که تو هتل خوب جا پیدا نکردیم و خونه گرفتیم و آخرش میرسم به اینکه مردم با تویوتا و هیوندا و پرادو چادر میزدن تو پارک و اون میگه آخه چجوری و حتما بچه ندارن و من میگم چرا بابا قد ونیمقد و یهو بحث میرسه به بچه های خودمون و رفیق قدیمی صندلی میزاره برام که حالا بشین و نشستن همانا و گرم شدن صحبت همان و "ز" میگه وروجکهاش تو تبریز چه بلایی سرش آوردن و رفیق قدیمی میگه که پسرک تو کرمانشاه چه آتیش هایی سوزونده و من میگم تمام این ۱۸ ماه یه طرف و این سه روز یه طرف و اونا میگن چرا و من میگم بسکه جیغ زد و بهونه گرفت و من به اندازه تمام این ۱۸ ماه حتی بیششششتر حرص خوردم و سرش داد زدم و دعواش کردم و چند تا هم زدم رو دستش
و ...اینجا که رسیدیم در باز شد و خانوم "ک" وارد شد و دید ما سه تا دور همیم یهو حس کردم رنگش سیاه شد! بعد ما هم پراکنده شدیم و دیگه نشد بحثمون رو ادامه بدیم دیگه !
مسابقات تیراندازیه . گزارشگر وسط گزارش به سردار X میگه سردار میبینین ؟ رکورد خانوم ها خیلی بهتر از آقایونه . سردار میفرمایند : به دلیل اینکه استرس خانومها کمتره. و ادامه میده این یه واقعیته که مشغله خانوم ها کمتر از آقایونه . پس ای بانوان گرامی بدانید و آگاه باشید رکوردهای شما نه از روی استعداد که از بیکاری و بی غمی است. وقتی از بام تا شام میخورید و میخوابید و کلفت و نوکر منزل رو تمیز میکنند و غذا میپزند و بچه ها هم زیر دست دایه های مهربان بزرگ میشن باید هم مقام خوب بیارید.
هی میخوام عادی باشم از زندگی معمولی بگم نمیدونم چرا نمیشه . همش دارم فکر میکنم که یه مادر چه استرسی میکشه تو بارداری ، چه سختیهایی تحمل میکنه تا بچه سالم بیاد به این دنیا . بعد دیگه با پدره از جون و عمر و همه چی باید بگذرن و با خون دل - اونم اینجا تو ایران - بچه رو بزرگ کنن بشه مثلا ۲۰ سال . بعد بره تو خیابون یه تیر بخوره و همه چی تموم . کی جواب اون مادر رو میده ؟ کی جواب اون پدر رو میده ؟ وااای . مادربزرگ من بعد از ۲۷ سال هنوز داغ پسرش براش زنده اس که کشته شد به خاطر عقیده اش به خاطر فکرش . چی میشه آخر کار ما و این خاک ؟
-دارم تمرین میکنم برای آشتی کردن با اینجا و نوشتن دوباره . اما از چی و از کجا بگم رو هنوز نمیدونم. پس بذار یه کم غر بزنم . این ش.م.ص تعطیلات تابستونی ما رو لغو کرده ، تا ۳:۳۰ هم باید بمونیم و ۱ ساعت زودتر هم تعطیلمون نکرده ، کار هم ریخته رو سرمون به طرز عجیبی. هرسال تابستون تقریبا به کار مگس پرونی مشغول بودیم تااااا پاییز که رهروان راه علم و دانش برگردن و ما بشینیم بشمریمشون نکنه کم شده باشن ، بعد ضرب در ۲ و ۳ و شایدم ۴ میکردیم میدادیم به اون بالاییها . اما امسال هنوز یه کار رو میزمون ه یهو خانوم ک مهربان با یه لبخند ژوکوند میگه بچه هاااا کار فوری . برای وزارت خونه . بچه ها کار فوری برای کوفت . ایششششش . این از این . بعد که میرسم خونه هم پسرک میچسبه بهم و یه بند میگه ماما ، ماما ، قربون اون قد و بالاش برمممممم من !!
گلاب به روتون هم که میرم هی میکوبه به در و گاهی هم گریه های سوزناااک انگار بنهد قراره اون تو بمیرم ! منم باید اونجا براش شعر بخونم و مدام فکر کنم الان همسایه واحد بغلی چی فکر میکنه ؟؟ بعد هم که تا آخر شب رو دور تند هستم دیگه . فرنی و سوپ و آبمیوه و میان وعده و شام خودمون و ظرفها و تا اخر شب ۳-۴ بار جارو برقی کشیدن و .... پسرک هم قربونش برم که از فروردین که راه افتاده تا همین حالا فقط شبها دراز کشیده و خوابیده بقیه وقتها در حال دویدن و یا قدم زدن البته رو مبلها و تخت ما! گاهی هم سطل آشغال اتاقش رو میبره رو عسلی کنار تخت و اونجا هم تمبک میزنه و هم قر میده و به من هم میگه دس دس . دیگه از ساعت ۹ و ۱۰ که میخوابه من ولو میشم و با جونیر گپی میزنیم و فیلمی میبینیم و البته وسطهاش صدای خروپف هم میشنوم . چند بار به سرم زده درخواست نیمه وقت شدن بدم چون خیلی بهم فشار میاد اما خوب دلم پول قلمبه هم میخواد !! البته جیگرتون آتیش نگیره گاهی وقتها کلا امورات منزل و آشپزخانه تعطیل میشه و حالی به حولی !
- دلم یه سفر میخواد حسابی فقط خودم و جونیر و رادین . شمال و دریا و قدم زدن رو ماسه ها و خل خلیهای مخصوص خوم و بخور و بخواب .