تو گشت و گذار های وبلاگی گذرم افتاد به اینجا :http://1baba.blogfa.com . حالم دگروگونه از وقتی خوندمش . تحمل تصور کردن لحظه هایی رو که این پدر توصیف کرده برام ناممکنه. نمیدونم چرا نمینویسه . نمیتونم تصور کنم چه اتفاقی افتاده. فقط دعا میکنم این کوچولو الان سالم و سرحال باشه. خدایا به بزرگیت قسم ، هرچند خودت صلاح کارهات رو بهتر میدونی ، اما بازم به بزرگیت قسم یا بچه نده یا اگه میدی سالم بده. ای خداااا
بعضی از روزها :
ازخودم خوشم میاد ، جونیر بهترین مرد دنیاست ، یاد خانواده جونیر که میفتم تو قلبم پروانه بال بال میزنه ، رادین شامش رو خوب میخوره ، خیلی زود میخوابه. من کلی تو دستشویی معطل مسواک و نخ دندون و دهان شویه و شستن صورتم میشم. کلی وقت صرف میکنم جلوی آینه برای شیرپاکن زدن به صورتم و کرم ضد لک و لوسیون بدن و کرم کف پا . این موقع ها خونه مرتبه ، بوی غذای خوب پیچیده تو خونه و خلاصه یه زندگی ایده آل...
بعض از روزها :
عقربه های ساعت تند میگذرن ، موهام وز میکنن میرن تو هوا منم وقت نمیکنم یه شونه بهشون بزنم . رادین از درو دیوار میره بالا و جیغ میکشه و تا آخر شب یه ثانیه که خوبه یه صدم ثانیه هم چشم رو هم نمیزاه. آخر شب با گریه و هوار و.... (جای نقطه خیلی چیزا میتونه باشه) میخوابه و تا صبح دم و دقیقه بیدار میشه و بدون مممممممههههههه محاله بخوابه. تو خونه سگ میزنه گربه میرقصه و شتر هم با بارش گم میشه. غذا بی غذا ! حتی یاد و خاطره خانواده شوهر ( که به نظرم جزو بهترین نوع خاندان شوهر هستن) اعصابم رو میریزه به هم و ترجیح میدم از چند کیلومتریشون رد نشم وگرنه .... ( بازم آزادین جای نقطه هر چی دوست دارین بذاین ). ای روزها وقتی به شب میرسه کرم ضد لک و لوسیون و اینا که سهله با اجازه مسواک هم نمیزنم و میخوابم . ![]()
![]()
خواهره میگه تا حالا رفتی آرشیوت رو بخونی ؟ میگم اوهوم. میگه دقت کردی چقدر اولویت های زندگیت عوض شده ؟ میگم اوهوم . میگه دقت کردی رادین همه زندگیتون رو تحت تاثیر قرار داه ؟ میگم اوهوم . بعد تو ذهنم یکی میگه حالا کم کم وضع فرق میکنه.....صبح تو اداره اطلاعیه دوره IELTS رو میبینم . تماس میگیرم میگه هفته ای ۲ روز بعد از ظهرها ، هر روزش ۳ ساعت یعنی تا حدود ۷ شب ! بعد یهو این فکرا هجوم میارن به مغزم: رادین کجا بمونه ؟ پیش مامانم ؟ خست میشن از صبح تا شب. تو مهد ؟ تا ۵:۳۰ هستن. حالا شاید برای پرستارهای شیفت شب بمونن . خوب گناه داره از صبح تا اون موقع بمونه تو مهد . هی فکر هی بالا هی پاینن بعد میگم ولش کن . بذار یه فرصت دیگه . جات خالی خواهره
نوشته هایت را بلعیدم رفیق ، این جمله ات دیوانه ام کرد " میخوام خودم بزرگش کنم " . کاش میشد ساعتی ، درگوشه دنجی فارغ از دغدغه های روزانه بنشینیم و قهوه ای تلخ مزه مزه کنیم و گپی بزنیم و بگویم و بگوییم و سبک شویم. میشود آیا ؟
نه اینکه حرفی برای گفتن نباشه . اما انقدر تو این روزهای کشدار و تموم نشدنی و یکنواخت و تکراری مشغله دارم که مجالی نیست که به اون حرفها برسم و اینجا بنویسم . دلم سفر میخواد و بی خیالی از کار اداره و عدد و رقم و نمودار و کارنامه بیست ساله و سی ساله و.... اما مدام یکی تو ذهنم میگه بعد از خرید خونه ، بعد از تعویض ماشین . این وسط مریضی و خروسک گرفتن پسرک و سرفه هایی که اشک همه رو در میاورد و جمله خانوم دکتر که :"مهدکودکیه ؟؟ " و ریش ریش شدن دل من که اگه میموند تو خونه مریض نمیشد و دیدن اون تخت ها ی با نرده های بلند مهدکودک که پسرک با مظلومیت میشینه اون تو خوراکی میخوره و من اشک تو چشمم جمع میشه که چند ساعت در روز میشینه اون تو بدون حرکت و شیطونی ؟؟؟ و این فکر پارت تایم شدن و بعد با یاد آوردن رقم قسطها و اجاره خونه و اینکه جونیر نمیتونه به تنهایی از پسش بر بیاد و باید پا به پاش کار کنم و.... این فکر مهاجرت که این روزها افتاده تو کله من و تقصیر شوهر رفیق قدیمیه و جونیر که دوست نداره و من که نگاهم به آینده تاریک و مبهمه این خاک پاک ه که میشه آینده پسر من . و خوشحالم که دختر نیست چون حتما براش سخت میشه همونطور که برا من سخت بود و برای دخترکان زیبای کوچولوی بعد از این سخت خواهد بود. میدونم درهم برهمه اما اینه محتویات مغز من این روزها .