برگشتیم . همه چیز عالی بود و از همه مهم تر اینکه پسرک مثل همیشه آبروی ما را جلوی فامیل شوهر حفظ کرد . بسیار مودب بود و سر وقت میخوابید و قبل از خواب با همه دست و روبوسی و بای بای و وقت گرسنگی خوب غذا خورد و هر وقت هوس شیر میکرد بالش به دست ، دست مرا هم میکشید و اتاق را نشان میداد و میگفت مامان ژون ، مه ، پتو . یعنی پتو بکشیم سرمان تا حضرت والا شیر بخورند. مامان ژون و بابا ژون هم از دهانش نمیفتاد .به عمه ها میگفت عمممممه ژون که بندگان خدا فقط سکته نکردند از هیجان زیاد. اما به مامان فریده همچنان میگفت ننه !!( چون مامان فریده مدام به پسرک میگن وای ننه قربونت برم ) و خوب خیلی بد است که به پدر ما بگه پاپا ژون و به مادربزرگ پدری ننه ! و همه از چشم ما میبینند . ماهم یادش دادیم بگه آنا ( مامان فریده ترک هستن ) و دیگه میگفت آنا ژون و تصور کنید حال مادر بزرگ را. کتاب میاورد میداد دستم که بخوانم و همه کف کرده بودند از رفتارش و متفق القول میگفتند با این سن کمش خیلی با ادب و عاقل است و من هم لبخد ژوکوند میزدم و البته شما که غریبه نیستید یاد لحظه های میفتادم که در خانه توی سر و مغز هم میزنیم و فریاد و.... ولی بازهم حرف مارانمیفهمید و کار به زدو خورد میکشد مثل امروز صبح که سر جوراب پوشیدن و تمیز کردن بینی یک ضربه یواش زدم پس کله اش !!
میگفتیم ... بریونی هم نمیشود نخورد و الواطی که نمیشود نرفت و خرید هم که نمیشود نکرد!! پس همه چی عالی بود. و عالی تر اینکه صدای صحرای گل را شنیدم و حیف که نشد ببینمش ( صحرا جان جمعه رفتیم همان شهرک روبروی اداره شما و کلی یادت بودم) و بلفی نازنین رو بعد از دوسال و نیم دیدم و چشمم هم به جمال آقای بامزی بسیار مهربان و کامیار کوچولو هم روشن شد . درکل خوب دو ولی خبر رسید که اوضاع قمر درعقرب است و جناب رئیس بزرگ کمی دیوانه شده اند . و دوشنبه هم مثلا یه حالی از ما گرفتند که دوروز نبودیم اما ما تصمیم گرفته ایم محل نگذاریم و نگذاشتیم. امروز هم که چهارشنبه خوشگله . آخر هفته بسیار خوبی در پیش خوایم داشت. مطمئنم
۱- عازم اصفهانیم تا یک شنبه .
۲- وبلاگ رادین با عکس آپدیت شده.
۳- کلی کامنت بذارین که من برگشتم خوشحال شم.
دلم میخواست برای روز جهانی کودک برنامه خوبی برای رادین بذارم. اتفاقی متوجه شدم خانه فرهنگ نزدیک خونه جشن بادبادک ها برگذار میکنه. تماس گرفتم گفتن چهارشنبه بود و تمام شد. بعد از کلی گشت و گدار تو وبلاگ ها و پرس و جو متوجه شدم موسسه مادران امروز جشن بازی رو تو پارک پایداری ترتیب داده . جمعه شال و کلاه کردیم و رفتیم . فضای کوچکی برای جشن در نظر گرفته شده بود . نصف پارک هم که غرفه نمایشگاه بود به مناسبت هفته نیروی انتظامی. جشن بازی اون چیزی نبود که تصور میکردم . برای رادین که خیلی جالب نبود و اون بیشتر با توپ خودش مشغول فوتبال بود البته با بچه های بزرگ تر ، نه همسن های خودش. کلی هم با موزیک رقصید . اونقدر خسته شده بود که دیروز ۶:۳۰ عصر خوابید تا امروز ۶:۱۵ صبح . شماها چیکارکردین ؟ کجاها رفتین ؟
من و رادین در پارک پایداری ، جشن بازی به مناسبت روز جهانی کودک

ای بابااااا حالا ما یک روز برق نداشتیم و الواطی کردیم هااا هی ببایید و متلک بار ما کنید . اگر ما دیگر با صداقت برایتان سخنوری کردیم. حالا بینید. بعدش هم همین روزها که نامه نگاری کردیم و کارهایمان شروع شد و ما کم پیدا شدیم نیایید بگویید بابا آپ کن . آپ کن . بعد ترش هم وقتی رئیس بزرگ پاچه مان را گرفت و دستاورد ۳۰ ساله از ما خواست که دیگر اگر پشت گوش خود را دیدید پست جدید در وبلاگ خانوم پوپک هم خواهید دید.
برق دفتر قطع شده به دلیل اتصالی یا نمیدونم چی. حالا.. چایی میخورم ، تلفن میزنم ، میرم بانک قسط میدم ، میرم تعاونی خرید میکنم .برمیگردم دفتر هنوز برق نیومده . میریم لم میدیم رو کاناپه ، پشت سر خانوم "ک" حرف میزنیم . بعد رفیق قدیمی میگه نمیدونه دلش چی میخواد و من میگم دلم یه ماشین میخواد . خوشگل ، مامانی ، ترجیحا" دنده اتومات ، رنگ روشن صفر یا درحد صفر. باز فکر میکنم ببینم دلم چی میخواد ؟ لباس و مانتو و کفش و اینا که اصلا. فعلا فقط سفر . آها یه چیز دیگه هم دلم میخواد. بشینم تو خونه لذت لحظه هام رو ببرم ، کلاس برم ، استخر برم ، نقاشی بکشم ، برم میدون تره بار میوه تازه بخرم ،زنگ بزنم به مامان که نهار بیا پیش ما و... رفیق قدیمی میاد میبینم موبایل من دستشه و داره عکسهای رادین رو نگاه میکنه و ذوق میکنه . یهو میبینم چقدر دلم براش تنگ شده . عزیز دل مامان . اگه بشینم تو خونه دیگه عصرها مثل چسب نمیچسبه به من ! آقای "ر" رفته از تاسیسات چند نفر رو آورده که مشکل برق رو حل کنن. اووووه چه شیر توشیریه . سیم ه که این وسط ولو شده . نتیجه : حالا برق وصل شده ، منم چون حوصله کار کردن ندارم اومدم سراغ وبلاگم چون حرفی ندارم اینا رو نوشتم تا یخورده بخندین. آها اینم بگم ، ۲۸ دقیقه دیگه وبلاگ بخونم میشه ساعت ۱ میرم نهار تااا ۲ میشینم اونجا به هرهر و کرکر بعد میرم مهد کودک و بعدشک خدا بزرگه . یا جیم میزنم میرم یا جونیر میاد هم منو نجات میده هم شماهارو .
این هوای خنک ، این پاییز قشنگ و این صدای علی لهراسبی داره منو دیوونه میکنه . دلم میخواد لم بدم روی کاناپه ، کنار شومینه ، یه ژاکت گلبهی بوشم وآستینش رو تا انگستام ببارم ، چایی گرم بنوشم و چشمام رو ببندم و برای خودم رویا ببافم . به نظرم پاییز مال عاشقاس ، مال ه عشقبازیه قلبهای عاشقه. شاید این حال عجیب و غریب این روزای من مال ه اینه که روزای نامزدیمون تو پاییز بوده . پارک ملت و یه گوشه دنج و چسبیدن به هم و گرم شدن و گرم شدن . فرحزاد و آش داغ و لبوی داغ و حلیم داغ و چرخیدن تو زرتشت و خریدن پارچه یاسی و ویراژ دادن تو اتوبانها و تجریش و بازار قائم و حلقه های پر از نگین و ... اصفهان و زاینده رود و اون مه غلیظ که هییچچچ وقت یادم نمیره . پاییز قشنگ آهسته و آرام برو بذار خوب حست کنم .
* دقت کردین بخش بزرگی از خاطره های من به خوراکی مربوط میشه !!
امروز ۲۷ سال است که نیستی و نمیدانم چرا با وجود خاطره های خیلی کمی که از تو دارم - مثل اینکه میگفتی ناخن هایم را بگیرم و شب جمعه زیر موکت بگذارم فردا صبحش درختی سبز خواهد شد که به جای میوه سکه طلا خواهد داد - همیشه از چند روز قبل یادم می آید که نیستی و رفتی . اگر بودی امسال ۴۸ ساله میشدی و حتما خوش تیپ هم بودی با آن قد بلند و موهای بلوند و چشمانی که نمیدانم طوسی بود ، یشمی بود یا سبز. فرق نمیکند . در هر حال خوش تیپ بودی . میدانی آن روزها که رفتی من نفهمیدم و سالها بعد فهمیدم ؟ با فضولی و پرسیدن از این و آن . اگر بودی میگفتم ۵ تا دایی دارم. دایی بهمن عزیزم ، هرچند کم می دیدمت ، هر چن هر ازگاهی نبودی و نمیفهمیدم کجایی ، هرچند هر وقت بودی از خانه بیرون نمیرفتی و همه به ما تذکر میدادند به کسی نگوییم دایی امده ، هر چند ... بگذریم ، با همه انها دوستت دارم و خاوهم داشت و تا همیشه ۷ مهر در ذهن من و یاد من خواهد ماند و یادم خواهد ماند که رفتی به خاطر فکرت و عقیده ات و مخالفتت .