تبليغاتX
پوپک -

سپردن رادین به مهد کودک ، شاید سخت ترین تجربه ای بوده که تا به حال تو زندگی داشتم. هر روز صبح با گریه و هق هق ازم جدا شد و  بعد از ساعت شیر هم همین برنامه تکرار شد . من بیرون گریه میکردم و مربی ها دورم جمع میشدن که عادت میکنه و همه بچه ها همینن و من درگیر با خودم و وجدانم که نکنه خودخواهی میکنم و در حق بچه ظلم میکنم. پسرک همچنان خند ه رو بود  اما غروبهاا عصبی و غرغرو میشد و من هر روز نگران تر از دیروز و مربیهاش میگفتن عادیه و این رفتارهاش خوب میشه. حالا بعد از ۱۲-۱۰ روز بدون گریه ازم جدا میشه اما لب ورمیچینه و نگام میکنه. نگاهی که تا ظهر نمیتونم فراموش کنم . جونیر داره من رو وسوسه میکنه برای نیمه وقت شدن اما باید فرصت بدم هم به خودم هم به رادین که با شرایط جدید کنار بیاییم . وقتی قراره حقوق کمتر از نصف بگیرم اما اعصاب خوردیها و کارهای اداره به همون شدت قبل ادامه داشته باشه به نظرم کار اشتباهیه . فعلا تمام سعیم رو به کار گرفتم که تحمل و توان و صبرم رو افزایش بدم و شبها آمپرم نره بالا و با رادین هم خوب رفتار کنم. میدونم همه مادرهای شاغل این روزهای سخت رو داشتن اما هر مادری وقتی نوبت خودش میشه حس میکنه در مورد اون انگار سخت تره . خدایا مثل همیشه کمکم کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:31  توسط پوپک  |