تبليغاتX
پوپک - آدم شو

من دیوانه آنرمال ، به جای اینکه پول بدهم کتاب تربیت کودک و تکنیک برخورد با کودک  وفلان و بهمان بخرم و بروم کلاس چگونه رفتار کنیم باید پول هایم را جمع کنم بروم پیش روانپزشک ، بروم خود درب و داغان وحشیم را درست کنم ، بروم کنترل خشم باد بگیرم ، بروم جایی که توی گوش و کله ام فرو کنند این موجودی که دیشب ، بله همین دیشب اینطور وحشیانه سرش داد زدی و تهدیدش کردی و حتی به پاهای کوچکش ضربه زدی ،- بله ضربه زدم ! یک ساعت بعد از خواندن کتاب دست برای زدن نیست - همانی است که اگر شبها کنارت نباشد و نفسش به صورتت نخورد خوابت نمی برد ، وحشی ، دیوانه ، این مرد کوچک همانی است که به قول خودش روزی قد یک گوجه سبز بوده در درون تو و تو با هر حرکتش ، هر لگدش و هر چرخشش به اوج رفتی . این همانی است که شبهای مریضی اش تا صبح اشک ریخته ای و التماسش کرده ای "زود خوب شو بدو بدو کن خونه رو به هم بریز پسر" . من لیاقت داشتن این فرشته را ندارم . من هیچ وقت آدم نمی شوم ، به جهنم که الان همه صدای فین فینم را می شنوند، به جهنم که همین الان آقای "ر" چشم های پر از اشک مرا دید ، من یک دیوانه وحشی بیمارم ! پسر ! می دانم که فراموش کرده ای ، همان دیشب که موقع خواب گفتی " بیا پشتت رو ماساژ بدم تا خوابت ببره " فراموش کرده بودی . اما من فراموش نمی کنم . و دلم میخواهد بمیرم . من دیشب از دست تو و لجبازی ات و گریه هایت عصبانی شدم و سه اصل مهم را زیر پا له کردم : امنیت تو را باتهدیدهایم از بین بردم! با حرفهای زشتم به تو بی احترامی کردم و وقتی با گریه خواستی به آغوش پناه بیاوری از تو رو برگرداندم و حمایتت نکردم . من لیاقت مادر بودن ندارم . 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 9:17  توسط پوپک  |