
سلام رادين . امروز 19 روزه شدي پسر ! با همه كارهايي كه كه با اومدن تو ريخته رو سرم ، با اين همه كمبود وقتي كه دارم ، با اين همه بي نظمي و ريخت و پاش كه تو خونه ما كم پيش ميومد ، با همه بيخوابيهايي كه دارم ، اما بودنت رو دوست دارم . نصفه شبها كه تو تاريكي توي هال ميشينم روي زمين – آخه چند شبيه از ترس اينكه خوابم ببره و تو از رو پام پرت شي پايين روي مبل نميشينم – و بهت شير ميدم ، پشتم و گردنم از شدت درد تير ميكشه ، تو گاهي بيتابي ميكني و من نميفهمم اگه اول جات رو عوض كنم آروم ميشي يا اگه بهت شير بدم ، تو با يكي از اون لبخندهاي كج و كولت منو مست ميكني ، اشكم رو جاري ميكني و من انگار ميرم به آسمونها . دلم ميخواد از لحظه لحظه مادر بودنم و با تو بودن لذت ببرم . بابايي هم از بودنت خوشحاله . نيمه هاي شب كه با كوچكترين صداي تو زودتر از من از خواب بيدار ميشه و ميگه جونم بابايي ، آرومت ميكنه و باهات حرف ميزنه ، سر كوچبيكت رو ميبوسه و تو كارهات به من كمكم ميكنه حتما ميتوني عشقش رو حس كني .
پ ن : نازخاتون و شهلاي عزيزم ، از شنيدن صداتون خيلي خوشحال شدم . مرسي كه به ياد خانواده كوچيك ما بودين . اين روزا كمتر خونه خودمون هستم . در اولين فرصت باهاتون تماس ميگيرم.