پارسال همین وقتها ، بعد از آخرین خروسکی که پسرک گرفت و بعد از ۴ تا آمپولی که خورد و مرخصی نوبتی من و جونیر و البته کمک های مامان ، پسرک سرپا شد و من تصمیم قطعی خودم رو گرفتم که  تا دیر نشده فکری به حال وضعیت کاریم بکنم که پسرک کمتر بره مهد . درخواست نیمه وقت شدنم رو دادم و رئیسم موافقت کرد و از اول خرداد بیشتر روزها رو با هم تو خونه بودیم . گاهی پیش میومد که مرخصی میگرفتم یا تعطیلی به روزهای کاریم میخورد یا مهمون خونه مامان بزرگ میشد  و اینجوری می شد که پسر ۱۰ روز تو خونه بود و یک روز می رفت مهد . این طوری شد که هم مریضی هیای پی در پی و سرفه های وحشتناک پسرک خوب شد هم بعد از یک سال بالاخره از مهدکودک خوشش اومد . یه دوره خیلی کوتاهی با هم درگیر بودیم. شاید به اینهمه با هم بودن عادت نداشتیم ، گاهی میموندم چطوری وقتش رو پر کنم  که تا شب حوصله اش سر نره . خیلی از روزها رو هم خونه مامان و بابا بودیم و پسر کیف میکرد از بودن با اونها که همه جوره با دلش راه میومدن . پشیمون نیستم از کاری که کردم ، لذت می برم که بیشتر روزها رو باهم از خواب بیدار میشیم و با هم صبحانه می خوریم و باهم خرید می کنیم و با هم شلنگ تخته میندازیم و باهم دعوا می کنیم و با هم قهر میکنیم و حتی گاهی با هم کتک کاری میکنیم و میخواییم بریم تو کوچه بشینیم ! لذت می برم از تمام این کارهای روزمره  و به ظاهر بی اهمیت حتی اگه برای یه دست و صورت شستن و مسواک زدن و دستشویی رفتن غر بزنه .ولی همین که در جواب من که میگم امرز روز غر یواشه یا غر بلند؟؟ میخنده و میگه غر یواش . اشکام الکی بود خشک شد! خودش یه دنیاس . فقط ۳ سال دیگه میتونیم  با هم تا لنگ ظهر بخوابیم و بعد از بیداری همدیگرو ماسا *ژ بدیم و  بعد صبحانه بخوریم . این ۳ سال رو هم میخوام با اون باشم و از لحظه لحظه بزرگ شدنش لذت ببرم . میخوام تا مهر سال ۹۲ که میره پیش دبستانی بهش فرصت تو خونه موندن و از در و دیوار خونه بالا رفتن و تو حیاط بازی کردن و دیوار و مبل خونه رو به گند کشیدن رو بهش بدم . این روزا وقتی رنگ ها رو بلده و شعرها رو از حفظ میخونه و نت ها رو بلده و اعضای بدنش رو به انگلیسی میگه و حرفهای قلبمه میزنه در جواب کسایی که میپرسن از مهد یاد گرفته با فیس و افاده میگم نه ! خودم یادش دادم . اینجوریاس این روزای ما. یک سال گذشت از بزرگ ترین تصمیم مادرانه ای که گرفتم و  حتما ادامه اش می دم . شد بی نیمه وقتی ، نشد با دورکاری نشد با مرخصی بدون حقوق . سال ها وقت دارم برای کار کردن و پول در آوردن اما خیلی وقت ندارم برای دیدن روزهای کودکی پسرم که خیلی زود میگذرن و خیلی زود دیر میشه .